... ترک های یک زن

اینجا یه جای دنجه

از ۶:۳۰ صبح زدم بیرون که امروز دیگه امضا رو بگیرم. بالاخره هم حکم جلب صادر شد.

بعدشم دنبال برقرای یک چهارم از حقوقش بابت مهریه. کسایی که مشهدی هستن میدونن قرنی کجاست و انتهای قاسم آباد کجاست...۳ بار هر کدومو رفتم. تعجب میکنم چرا وقت کم نیاوردم ! همش به امید اینکه بالاخره یه نتیجه ای بگیرم..

عصر رفتم خونه مستخدم محل کارش. زنگ زد به اونا که دارم میام خونتون. منو دخترک تو اتاق قایم شدیم و به بابام زنگ زدم که بیا اینجا تا یکی رو بفرستی تعقیبش..

بعد یه ساعت زنگ زد نمیام. اما موتوریه اینقدر زبل بود که سریع تو خیابون شناساییش کرد و ردشو زد. بعد از بیست دقیقه رفت تو یه رستوران تا شامشو زهرمار کنه. بعدم ظاهرا یا یکی راپورتمونو داد یا خودش فهمید که در رفت...

عیبی نداره. بزار یه شبم اون مثل این چند شب ما با اضطراب بخوابه..

بعدش بعد این همه مدت سریع برام اسمس داد که: با ازارات!!!!! و روابط نامناسبت !!!!!!!زندگیرو به کام هرسه مون تلخ کردی. شماره پرونده های دادگاه رو مسیج کن بیایم قال قضیه رو بکنیم تا تو راحت باشی!

(خیلی رو داره .نه؟)

اگه دوستم دارین دعا کنین فردا گیرش بندازم و بدمش دست مامور... از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون... یکم خسته شدم...

 پ پ: اعتراف می کنم این چند روز حالم خوب بود. با همه اعصاب خوردیها. با همه خستگی ها... اما انگار زهرشو الان ریخته تو وجودم. حالت تهوع. سردرد. دلشوره...خیلی حالم بده...قرص می خوام. خواب آور.آرامش بخش..هر کوفتی که بتونه خفه کنه این ترک هارو

******ادامه مطلب داریم...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 11 PM توسط pari|

دیروزو همش تو خونه گذروندم. حتی عصر که دخترک با خالش رفت بیرون حسشو نداشتم که برم... یه دفعه خودمو جمع و جور کردمو حیاطی شستم و کیکی پختم تا دخترک اومد...

امروز از صبح افتادم تو پاسگاه و دادگاه. واس یه حکم جلب. به خیال خودم ۱ ساعته تمومه. اما از ۹ صبح رفتم تو دادگاه تا وقتی همرو بیرون کردن. دقیقا کل کارم ۱۰ دقیقه طول میکشید. اماا چی؟ مسئول اجرای احکام عوض شده و امروز چهارمین روز کاریشه.. اینقدر کند کار میکنه...اینقدر بی انظباط و به هم ریختست...اینقدر وراجه که لحظه آخر با داد و بیداد نامه رو گرفتم تا قاضی امضا کنه ولی جناب قاضی تشریف برده بودن.ساعت اداری تموم....

ولی تا دلتون بخواد دعا در حقم کردن. چون مردک عرضه نداشت پرونده هارو پیدا کنه و به همه میگفت گم شده پروندتون یا جای دیگست. منم آستینارو زدم بالا رفتم پشت قفسه ها و پرونده همه رو در میاوردم. ولی چه فایده.از ۲۰-۳۰ ارباب رجوع فقط کار سه نفرو راه انداخت. که البته سومیش من بودم که گند زد...(جالبه هها..اینجا مثلا همسر من اگه شماره پرونده اجرائرو داشته باشه میتونه بره تو این اتاق پرونده رو برداره بره بیرون بی اینکه کسی بفهمه...اونوقت باز هی من بدو بدو)

یه حکم می خواسته واسم بنویسه دو بار خراب کرده! آخرم گرفتم میگم تو چاییتو بخور من مینویسم..

روزگاره داریم ها..می خواستم هنوز اون اجرای احکام دیگه هم برم که نشد...آخر کار هم پروندمو رفتم یه گوشه اتاق گذاشتم جااشو محکم کردم میگم آقای فلانی من پروندمو گذاشتم اینجا. جون مادرت دست نزنی تا من فردا اول وقت بیام برش دارم. کلی قسمش دادم که بهش دست نزنه. حالا هم دلم شور داره که نکنه یه گندی بزنه باز...

دیشب دم در خونه دایی رو دیدم. خونش روبرومونه اما زنش اهل رفت و آمد نیست. همین یه داییه و گاهی واقعا گند میشه که لجم در میاد. اما با اینکه مامان خیلی سفارش کرده بود هیچکس از زندگیم چیزی نفهمه سربسته بهش گفتم که چه اتفاقی افتاده. ولی نشد ادامه بدم. سریع زن دایی اومد ببینه چی میگیم! صبح زنگ زدم میگم دایی به مامان چیزی نگی تا خودم برات بتعریفم... میدونم کاری نه میتونه برام بکنه و نه میکنه اما می خوام تو این موقعیت یکم رابطشو با مامان بیشتر کنه. شاید مامان خواست باهاش درد و دل کنه.اینجوری کمتر غر میزنه

پ پ: دیشب مستخدم محل کارش زنگ زد میگه دامادیه پسرمه. ماشین بفرستم بیاد دنبالتون؟ گفتم نه. میخوام برم حرم... گفتم اون نیومده؟ میگه اسمشو جلوم نیار. خیلی آدم کثیفیه. ازش بدم اومده!

میگم چرا؟ توضیح نداد.فقط ظاهرا زنگ زده به خونه مادر همسر و گفته زنگ زدم خونت دخترت گریه میکرده که بابامو می خوام. و آقای همسر هم گفته بیخیال.مهم نیست. کار دارم ...

پ پ: خانمه اومده دادگاه. نفقه خودشو و دو دختر ۱۰ و ۱۲ سالشو رای دادن. چقدر؟هرسه با هم  ۵۰ هزار تومان

پ پ: دختره اومده طلاق توافقی. میگم توافقتون چیه؟ میگه یه پولی به شوهر معتادم بدم تا طلاقم بده!!!مملکته داریماااااااا

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 4 PM توسط pari|

انرژی که تو مدت این سالها داشتم رو همشو تو این چند روز صرف کردم. خسته شدم...

برو بالا. برو اون شعبه. برو فتوکپی بگیر.برو تمبر بزن. برو شماره...

دوباره از اول..

کاش همین بود. اون همه پله سه طبقه هر ۱۰ دقیقه بالا و پایین اومدن منو جنازه کرد...

کاش همین بود. چقدر پول تمبر و فتوکپی و کرایه تاکسی داده باشم خوبه؟نتیجش؟ پرونده میره واسه دو ماه دیگه...

قاضیه احمق بهش میگم راهنماییم کن چکار کنم که شب من و دخترم نریم تو خیابون بخوابیم. حتی سرشم بلند نمیکنه... بی شعور نفهم فقط میگه به من چه...

تف به اون هیکلت بیاد که بهت میگن حاجی و صورتت بس که تو اتاق کولردار نشستی و ظرف تغذیت کنار دستته آفتاب مهتاب ندیدست... حرومتون باشه پولی که میگیرین و جواب یه نفرو مثل آدم نمیدین.شاشیدن به این قانونهاتون که معلوم نیست رو چی و تو چه حالی نوشتین...

میگن زنای خراب و خیابونی زیاد شدن و آمارشون بالا رفته. آخه بی شرفا خودتون دارین می کنین. اومدیم یکی بی کس و کار بود..از خودش بگذره از شکم و آسایش بچشم میتونه بگذره؟!

وقتی هیچ حمایتی از یه زن و بچه هاش نیست مگه چقدر آدم صبوره...

اونوقت صدتا لایحه و تبصره و بند از خودتون در میارین که چی؟ آقایون برن بیشتر زن بگیرن ...راه واسه کثافت بازی خودتون دارین بعدش جواب یه ارباب رجوعو نمیدین...

گیریم وظیفت اصلا نباشه. آدم که هستی!من از شوهر خودم می نالم ولی وقتی تو که تا صدای اذون رو میشنوی بدون اینکه اشکهامو ببینی پا میشی بری نماز بخونی...سرت بخوره ایمون نداشتت...

درخواست افزایش نفقه دادم. میگم بجای ۱۵۰ بنویس ۳۰۰. میگه دو ماه دیگه...

میگم واسه اجاره بها بنویس که دولت خودش از حقوقش کم کنه. میگه رو همون نفقته... آخه مرتیکه ی عوضی تو کدوم آشغالدونی رو میتونی به ۳۰۰ اجاره کنی و خرج مدرسه و لباس. خورد و خوراک و درمان و ... خودتو بچتم بدی...

خواهرای گلم. دوستای مجردم. همه الان گرگن. فقط مواظب باشین. به این فکر نکنین اگه یه روز مشکل دار شدین قانونی هست. که بخدا نیست.

آهای آقایی که مسکن نداری. شغل نداری.هنوز سرت گرمه رفیق بازیه.خوب غلط می کنی ازدواج میکنی و خودتو بقیه رو عذاب میدی...نکنین.

آهای دخترا عشق و دوست داشتن و غیرت مرده. گول این چیزا رو نخورین خودتونو بدبخت کنین. اگر خواستگار پولدار دارین دو دستی با شرایط ویژه بچسبین. وگرنه بزارین موهاتون سفید شه. تا یه روز پا نشین ببینین تو اوج جوونی بجای لذت از زندگی دارین تو دادگاه سگ دو می زنین...و به هر کس و ناکسی رو بندازین.

آمار بالا رفتن سن ازدواج زیاد شده؟! فدای سرتون. ازدواج نکنین.وگرنه مجبورین بخاطر یه نامرد که از دستش خلاصی ندارین هزار نامردیرو ببینین و بشنوین و تو خودتون بشکنین...

 **************

دردنوشت: این را بخونید تا بفهمید غربت یعنی چه!

http://manzanam.persianblog.ir/1386/8/

 ****************

عید نوشت: امیدم همش اینه که خبر مرگش بیاد اما خبرش جور دیگه اومد. همونطور که حدس میزدم. دو روزه رفته پیش خانوادش. همون ۳ خواهر و مادریکه تا بحال حتی یه عید رو به برادر بزرگشون تبریک نگفتن. همونا که تو پاسگاه برگشت گفت پری جز تو کسی نیست به دادم برسه و اونا هیچوقت نمیان کمکم. همونا که ارث پدرشو بالا کشیدن. همونا که ۵ ساله بچشو ندیدن. همون مادری که هر موقع تو عقد قهر بودیم به دوستاش زنگ میزد بیاین شازده رو ببرین بیرون مشروب خوری.که چی؟ که نکنه یاد زن تو عقدش بیوفته...

آره. رفته شیرینی ببره واسه تبریک عید و دست نوازش بکشه رو سر بچه هاشون. و عیدی بده دستشون. جفنگ بگه و به من و زندگی که برام درست کرده بخنده...

در حالیکه فرشته کوچولوی من با عروسکاش بازی میکنه و یکی رو میکنه بابا. و اینقدر باهاش دعوا میکنه و میزنتش تا آروم بشه... فرشته کوچیکی که مثل مامان پری رکه. و دایم تو خیابون وقتی دست بچه ای رو میبینه تو دست پدری که شادانه می خندن با حسرت میگه: نمیشد این آقا بابای من بوددد! پریشب باهاش حرف زدم.میگم نگاه کن خیلی ها تنها زندگی می کنن. میگه: مامان میدونم. اما همش دلم حسودیش میشه. بعد یه گریه میاد تو گلوم. گلوم درد میگیره..

من و شما که دیگه میفهمیم بغض چیه.مگه نه؟ حقش نیست تو این سن بجای شاد بودن گریه هاشو تو دلش بریزه...حقه؟

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 2 PM توسط pari|

از امروز وبلاگ به همراه این آهنگه...

شاید یه روز جایی شنیدین و اون موقع یادی از من کردین..

عاشق این ترانه. این موسیقی و این صدا هستم...

تقدیم به همه ی اونایی که دوستشون دارم و دوستم دارن...

ترانه ببار ای بارون از آلبوم شب.سکوت.کویر استاد شجریان

 

تشکر نوشت: ممنونم از بی پروای عزیز که زحمتشو برام کشید.

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 1 AM توسط pari|

دعای امشب: خدای من! آقای من! از تو مسئلت می نمایم به مقام قدرتیکه مقدرات را به آن ایجاد کردی و به قضائی که آنرا حتمی قرار دادی و بر طبق آن داوری کردی و قضا و قدر هرکسی را اجرا کردی و بر آن غالب شدی بر من ببخشای ناتوانی هایم را و روزیم را بگشا..

*******************************

الانه اینقدر خستم که حد نداره. فقط منتظرم دخترکم شامشو بخوره (دق میده منو با غذا خوردنش) که بشینیم دعای کمیل رو بخونیم و من بیهوش بشم تو رختخواب...

از صبح تا همین الان که شام خوردم فقط یه چایی و یه شرینی خورده بودم... نه وقتشو داشتم.نه چیزی آماده بود که بخورم و نه اشتها!

دیروز نوشت: جاتون خالی عروسی بسیار باحال برگزار شد. جزئیات زیاد داشت که بخوام روش بحث کنم. از هر نوع که دلتون بخواد اما همشو خلاصه میکنم به آخر شب که موقع خروج از تالار بنده به همراه مادر و خواهر و خاله و دختر خاله و عروس خاله ها تو آسانسور گیر کردیم. اونم بیست دقیقه. اکسیژن کم شده بود و هوا گرم و دم کرده و خفه. هرچی آژیر رو میزدیم کسی به دادمون نمیرسید. و موبایلها هیچکدوم آنتن نداشت. خدا رحم کرد که رو طبقه همکف قفل کرده بود. وگرنه ما بین طبقات اگه بودیم معلوم نبود الان روح پری بالاسر کدومتون نشسته بود

اینقدر داد زدیم و به در کوبوندیم که خسته شدیم. تا پدر جان زنگ زدن که کجایین ما بیرون منتظریم.که فقط گفتیم آسانسور و باز آنتن پرید. به سرعت پدر جان مسئولینو خبر کرد و با شکستن در آسانسور نجات پیدا کردیم..(وقتی هنوز تو آسانسور بودیم هیچکی فکر اکسیژن نبود.همه فقط میگفتن مردیم از گرما. هی میگفتم کم حرف بزنین اکسیژن کم میادا... یه دفعه از دهنم پرید که حالا فکر کنین شب اول قبر.اینجا هم گورستان دسته جمعیه. طاقت بیارین ..تا اینو گفتم آسانسور منفجر شد از خنده. عروس خاله میگفت چه قبر خوبی. همه زن. همه آرایش کرده. همه لباس مینی جوب. و...)اونایی که درو شکستن مونده بودن چرا ما بجای گریه داریم قهقهه می خندیم

جالبیش اینه وقتی از آسانسور اومدیم بیرون هیچکدوم شوهر یا بچشون نیومده بود پیشواز منم که مثل همیشه تنها رفته بودم...تنها بدیش این بود که دخترک همیشه تو خوابهاش بدترین کابوسش موندن تو آسانسور بوده.. وقتی اومد بیرون تا چند لحظه شوکه بود..و نفس کم آورده بود.

بعدش متوجه شدیم دلیل حضور نداشتن مردان خانواده در کمک و امداد این بوده که ماشین پسرخاله رو دزد برده...خو برده باشه!! پس زنش چی!

امروز نوشت: چون ۴ صبح خوابیدیم قرار شد تا لنگ ظهر با فرشته کوچولو لالا باشم. اما ساعت ۸ صبح دیدم دارن زنگ خونه رو میزنن. یعنی در حد لنگه در رو در آوردن. اینقدر خسته بودم که گمون میکردم خواب میبینم. بعد ۲۰ دقیقه همچنان در زدن ادامه داشت. باز کردم جناب صاحبخونه بودن. میگه چکار کنم؟ گفتم هرکار عشقته!میگه راه قانونی زیاده..گفتم برو هر راهی می خوای. برم تو خیابون بخوابم؟!

ساعت ۱۰ رفتم دنبال یه کار که معرفی شدم. فکر می کردن برده هستیم.... از ۸ تا ۲ و از ۴ تا ۸..چقدر؟ ۲۰۰ هزار تومان. مسیر رفت و برگشتم بیشتر از حقوق پیشنهادی!

 د آخه برگردم چی بگم به این جماعت؟(میبینی زیزی؟ همه جا همیطور بدبختیه)

تا رسیدم خونه ی بابا  سریع دخترک رو آوردم خونه و ناهار حاضر کردم شده ۳:۳۰. باز بد بدو رفتم پیش این آشنای وکیلمون که یکم راه چاه نشون بده... باز بدو اومدم خونه که شب شده. شام درست کردم و حالا اینجا...و هنوز بعد این همه تایپ هنوز دخترک شامشو تموم نکرده

 ادامه مطلب هم موجود می باشد...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 11 PM توسط pari|

این فرشته کوچولو هم با این کمالاتش یه کاری می کنه که من مامان پری از خودم خجالت بکشم... اینقده که دنبال کسب اطلاعات عمومیه. و عاشق داستانهای شاهنامه و الباقی داستان های کهن...

وقتی میبینه حس و حال ندارم میره رو تختش دراز می کشه و آنچنان با لذت کتاب می خونه که انگار توی دنیای جادویی غرق شده...اینبار که از تهران برمیگشتم هیچی براش نگرفتم ولی تو راه آهن چشمم به یه کتاب افتاد. گفتم کاچی به از هیچی. عاشق این کتاب شده و گاهی میاد برام می خونه یا خلاصشو تعریف میکنه... دیشب داستان بزرگمهر رو داشت تعریف میکرد:

بزرگمهر (خیابون بزرگمهر سجاد هم به همین عنوانه) یه دانشمند بزرگ در زمان انوشیروان و سمت وزارت را به عهده داشته. روزی انوشیروان از او خشمگین میشه و در مشهد در یک اتاقک محبوس میشه. نگهبان میاد بهش سر میزنه و میبینه بزرگمهر خان بسیار آروم تشریف دارن. بهش میگه قبل از تو خیلی ها اینجا زندانی بودن و حتی قویترین اونها از پا افتادن و بی تابی می کردن. راز تو چیه که اینقدر آرومی؟ بزرگمهر در جواب میگه من معجونی از ۶ چیز دارم که منو از همه سختی ها در امان نگه می داره و آنها شامل این موارده:

۱- اعتماد داشتن به خداوند

۲- اعتقاد به اینکه سرنوشت هرچه باشد همان می شود

۳- صبر و تحمل در برابر مشکلات

۴- تحمل سختی ها و بی قراری نکردن در مقابل آنها

۵- اعتقاد به اینکه مشکلات برای همه پیش می آید و وجود دارد

۶-هر لحظه امید رهایی است و خدا بزرگترین نگهبان است...

نگهبان به پیش انوشیروان میرود و سخنان بزگمهر را می گوید و این چنین بخشیده می شود...

وقتی اینارو دخترک برام می خوند با خودم گفتم نشونه ازین روشن تر! این شد که امروز این ۶ جمله رو روی کاغذ نوشتیم و زدیم به دیوار خونه. تا بلکه درسی ازش بگیرم!

فردا کلی کار دارم. از صبح برم پله پله بالا و پایین. از اجرای احکام و دادگاه و اداره و کلانتری و ...ببینم نتیجش چی میشه. عصر هم آماده کردن خودمو دخترک و آبجی و مامان و ...واسه عروسی. خو هیچکی هم نمیگه پری از صبح خسته کوفته تو هوا گرم باید دنبال کارای ما هم باشه...

******************

پ پ: یه پازل گذاشتم جلوم و هر چند ساعتی یه تیکشو درست میکنم. تموم که شد می خوام یه بزرگترشو بگیرم. واسه درگیر نشدن فکر با چیزای بیهوده خوبه. درست مثل سودوکو

شب هم که میشه با فرشته کوچولو کارامونو میکنیم و خونه رو مرتب که کردیم رختخواب میندازیم جلو تلوزیون (مثلا سوخته بود ولی نمیدونم چرا باز کار افتاد ببین تو رو خدا زورم به یه تلوزیونم نمیرسه) و میشینیم یک دو قسمت از سریال آلیاس رو نگاه میکنیم و بعد دیگه شده ۲ شب و یه خواب آروم در حالیکه دستامو گرفته تو دستاش

پ پ: دیشب دلم یهو خواست که فرشته کوچولو منو تو بغلش بگیره و بخوابونه. انگار جامون عوض شده. اما بعد دیدن فیلم خوابش برد. امروز ظهر یادش اومده میگه بیا اینجا مامان گلم تو بغلم بخواب تا آروم شی. گاهی فکر می کنم اون بزرگتر از منه. لااقل تو احساسات و عقل

پ پ: یک اسمس خالی! که یعنی چی؟ می خوای بگی زنده ای هنوز؟ قبول کن هیچ چیزیت به آدمیزاد نرفته!

******ادامه مطلب داریم


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 11 PM توسط pari|

سلام. الانه که اینجام یعنی دو حالت داره.یا حالم خوبه یا حالم بده...

خوب مدلمه. اینقدر میزارم رو هم جمع بشه که یدفعه بترکم. بعدش میشم خل و دیوونه و آخرشم میگم هییی.بیخیال پری!

الاان خوبم.فعلا خبری نیست. همه چی آرومه. شکر خدای متعال از آقای همسر هیچ گونه خبر صوتی یا تصویری موجود نیست و امیدوارم خووووب دور دورشو بزنه که وقت کوتاه است ...

برگه اخطاریه دادگاه صبح اومده و قراره حکم جلب بزودی گرفته بشه. از طرفی یه فامیل دور که خداوکیلی با اینکه فقط موقع گرفتاری همو میبینیم امروز کلی انرژی بهم داد. و قرار شد باقیه کارها از طریق محل کارش پیگیری بشه...

میگم حالا که اینجوره و منم آرومترم و به مامان هم گفتم دیگه در مورد این مساله با من حرف نزنه که حالم بهم بریزه بهتر نیست مهمونی فامیلی که در پیشه برم؟

چه نیاز به خرج کردن. ماشالا به این خوشگلی و خوش تیپی نیستم که هستم  یه مایو هم بپوشم برم کلی به به میگن به جون عمه جونم

تلفن خونه رو از پریز کشیدم و ایضا تلفن همراه رو خاموش کردم...

خو پس همه چی آرومه...

ای بابا.باور کنین اینبار جدا حالم خوبه. مگه باز حالگیری پیش بیاد...

راستی میدونین:  از همتون ممنونم

***************

شب نوشت: خانم صاحبخونه زنگ زده. ازش می پرسم به محل کارش زنگ زدین؟ باهاش صحبت کردین؟

میگه: زنگ زدم گفتن مرخصیه...

پس حدسم درست بود. به خیال خودش در رفته و منو دخترمو با قرض و صاحبخونه و ... تنها گذاشته...آخرش که چی؟ یه روز یادته بهت گفتم اگه بخوام حقمو ازت بگیرم از زیر سنگم شده پیدات میکنم...پس برو یه جا امن تر از زیر سنگ...

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 2 PM توسط pari|

چند سالی هست میشناسمش. شاید از خیلی قدیما...شایدم هنوز خوب نمیشناسمش...

خلاصه اینکه فکر می کنم آشناست...

چند دقیقه پیش اینجا پیشم بود. داشت از خودش می گفت. از زندگیش. از بچش.. از سالهای تلخ...

از دیروزش برام گفت...

اینجور شرووع کرد:

***از ظهر سر درد شدیدی داشتم. رو قلبم حس سنگینی بود و گاهی تیر می کشید. به خیال خودم یه قرص خوردم گفتم شاید ترش کردن معدست. و کمی خوابیدم. اما سر درد رفع نشد. فقط قلب آروم گرفت. با همسر رفتیم بیرون و باز یه بحث راه انداخت تا زودتر مارو بزاره خونه و بره ددر. ساعت ۹ شب اومدیم خونه و همسر رفت. هنوز بیست دقیقه نگذشته بود که دست چپم و کتفم درد شدیدی گرفت. نمیتونستم نفس بکشم. زنگ زدم به همسر: بیا منو ببر بیمارستان.دارم میمیرم که جواب داد من الان خیلی از خونه دورم ۱ ساعت طول میکشه برسم خونه!!!

حوصله بحث و توانش نبود. سریع زنگ زدم به بابا. اومد با نگرانی دنبالم و رفتیم درمانگاه. فشارم اونقدر بالا بود که دکتر سریع منو خوابوند. یه آمپول و یه قرص زیر زبونی. گفت خدا رحم کرد به موقع آوریدنش پدر جان. نوار قلب و ...

رفتم خونه بابا. بچم و مادرم نگران دم در بودن هنوز. ازون موقع که به همسر زنگ زدم ۲:۳۰ ساعت گذشته بود اما نه زنگ زد و نه اومد. و تلفنشو خاموش کرده بود...

خونه بابا خوابیدم و اسمس دادم که :با عجله رفتم دکتر کلیدای خونه رو جا گذاشتم. صبح بیاری خونه بابا(دو تا خونه من و بابام ۲ دقیقه راهه) صبح ساعت ۸ کلیدارو اورد و گذاشت رو جاکفشیشون و رفت. بی اینکه حالمو بپرسه... و خبری نبود تا ساعت ۵ عصر. بهش زنگ زدم کجایی؟ میگه سرکار. میگم آدرست کجاست بیام کارت دارم ...تلفن..بیییییییییییب

بعد از یک ساعت زنگ زدم که ساعت ۷:۳۰ تو خیابون فرهاد منتظرتم. بریم مراسم همکارت.منو نکاری تو خیابون زشته... ساعت ۷:۵۰ زنگ زده کجایی الان میام. میگم باشه..شده ساعت ۸:۳۰ هنوز نیامده و من منتظر. زنگ میزنم خاموشه...

نمیدونم چرا تو خیابون گریه می کردم. دلم می خواست داد بزنم. می خوااستم یه لحظه خودمو بندازم جلو ماشینا. همه نگاه می کردن.زنگ زدش. میگه کجایی من فلان جام(یه جای دیگه) صدای گریمو میشنوه میگه گریه چرا میکنی و باز گوشی خاموش...

میام خونه. نمیدونم چی بگم. به کی بگم .کی میتونه حسمو بفهمه. چقدر خورد شدن.کمی داد میزنم. حالا که بچم تو خونه نیست...اما فایده نداره.ساکمو حاضر میکنم که شبونه با بچم برم یه جایی که یه مدت هیچکی نباشه...

آخرشم اومدم پیش تو .نشستم روبروت حرف زدم تا آروم بگیرم اما چه فایده .تو هم شدی آینه ی دقم....******

از حرفای آشنای این حس آشنا دل منم میگیره. . میگم چیی بگم به این دوستم تا آروم بشه. میدونم هیچی آرومش نمیکنه. لااقل سرشو بزارم رو شونم تا آروم بگیره!

به خودم میام میبینم این پریه که نشسته جلو آینه و سرشو گذاشته رو دیوار و داره زار میزنه...

 *************************

دوست نوشت: امشب که با دوست جون حرف میزدم حس کردم داره با حرفاش میگه خاک تو سر بی عرضه و ترسوت... خوب راست میگه. اگه اینجور که میگه سفت و سخت مبارزه نمیکنم دو تا دلیل داره.یکیش اینه که خستم و توانم رفته به فنا. دوم اینکه خودمو خوب میشناسم. کاری شروع نمیکنم ولی اگه شروع بشه تا تهش میرم. اونوقت اون وسط مثل همیشه همه می خوان بزور جلومو بگیرن و بگن حالا کوتاه بیا. حالا که طرف خوب شده و ...

و دوباره مثل الان سرکوفت میشنوم که چرا همون دفعه نیمه کاره ول کردی!

میگه خوب نرو خونه مادر پدر!! این میدونی یعنی چی؟ یعنی اینکه پری تو این یکی بی عرضه تر از چیزیه که فکرشو کنی... یعنی پری عاق. یعنی پری یه دختر ول و بی بندوبار. یعنی پری آبرومونو همه جا برد...

حق با دوست جونه. زندگی با این مرد بهتر از زندگی پس از طلاقمه. منم واسه همین دارم سالها تحمل میکنم... اگرم به اون خیلی رو دادم واسه اینه که تو روش که واستادم نتیجه ای جز زجر بیشتر ندیدم...

من ترسو به اون معنی نیستم.اما راستشو بخوای اگه قضیه خونه نبود بازم مهم نبود بیاد و نیاد. من ازش خیلی وقته بریدم. ..انرژی کم آوردم...

حالا بشین به حرفام بخند. بگو دختره خله...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 9 PM توسط pari|

میگم روز اول یه تلوزیون بود با دو تا فرش و یه تابلو و خودت که اومدی تو زندگیم...

حالا بردار برووو

میگه نه عزیزم. این حرفا چیه. این زندگی مال هر دومونه...

پا میشم لیوان چاییمو که هنوز سرد نشده میریزم رو تلوزیونش...

حالا دخترک میگه من حوصلم سر رفت...نه تلوزیون. نه همبازی. نه گردش.نه کلاس تابستونی...

بوی اتصالی یا سوختگی یا هر چی هست خونه رو گرفته

با سوختن زندگیم!

***فرشته کوچولو: بابا جون من لباس می خوام که هفته دیگه برم عروسی.

باباش میره تو اتاق بهش میگه: مامان که گفته نمیرم. تو کجا می خوای بری؟

فرشته کوچولو: خوب من با خاله و مامان بزرگ میرم.باباش: لازم نکرده.بچه باید با مادرش بره جایی!

من تو دلم ( من کی گفتم نمی خوام برم. گفتم اگه لباسی برام نگیری چیزی ندارم که برم عروسی. تو روحتتتتتتت)

پ پ: ببخشید دخترم. مامان دیوونه شده...

***************

دعای امشب: خدایا! امشب نه از کلام کمیل که از دل خودم میگویم...

خدایا! آسان کن و نشان بده راهی که باید بروم..

خدایا! کمکم کن تا توانم بیفزایی و اندیشه ام را پاک کنی از ترفند دیگران...

خدایا! کمکم کن که درست تصمیم بگیرم و در همه ی مسیر محافظ من و دخترم باش...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 4 PM توسط pari|

اسمش مهم نیست چیه. از من ۳-۴ سالی بزرگتره. مادرشو تو ۵ سالگی وقتی ۲ برادر بزرگتر داشت و یه برادر شیرخواره از دست داد. مادر ناتنی اش به او ظلم نکرد. اما خوب مادر خود آدم چیز دیگریست!

زیباست. و هر وقت میبینیش خنده بر لب. با دندانهایی به سفیدی مروارید.

خودساخته است. برادرا هر کدوم پی زندگی خودشان و او تنها. بی خواهر بی هم صحبت. بی مادر. و حالا که پدرش هم رفت..

 توی مراسم ختم پدرش فقط اونه که چادر به سر ندارد. هر کس می گه تسلیت می خنده و با لبخندی که از اعماق وجودش هست تشکر می کنه. دورش شلوغ است. سراغش نمیروم. انتهای مجلس می آید پیشم. میبوسیم همو  و می گه: چند وقته همو ندیدیم؟ می گم: خیلی. شاید ۶-۷ سال قبل در مجلس فوت کوچکترین و جوانترین عموی مادر... و بعد بخاطر می آورم یک سال قبل در یک جشن عروسی.

یادمان آمد خوب است که هر از گاهی یکی بمیرد یا ازدواج کند. ما هم یکدیگر را میبینیم...

یک چیزی ناگفته بینمان هست انگار که مارا به سمت هم می کشاند. از همه ی صداقتش و صفایش لذت می برم. حتما به سراغش می روم. نه بخاطر تنهاییش بخاطر تنهایی خودم...

بیرون مسجد ایستاده ایم. و همه می آیند و به مادرمان و خودمان سفارشی می کنند برای اسپند.(یعنی ۵ کیلو زیاد کردن وزن اینقدر مرا در چشم دیگران انداخته؟)

چشمم فقط دنبال محمود است. برادر بزرگ همون دختر باصفا. زمانی که بچه بودم او را اسوه ی زیباترین و جذاب ترین مردها می دیدم. مژگانی به بلندی گیسو و تاریکی شب.... شنیدم شکسته شده و خیلی حرفها در موردش از همین خاله زنک ها شنیده ام. میگردم اما نمیبینم. مردی حدودا ۴۰ ساله با مادر و خاله ها مشغول صحبت است. میروم تا سراغ محمود را از مادر بگیرم. تا میرسم مرد رو به من می کند. سلام پری جان. خیلی وقته ندیدمت. چند سال میشه؟ و میره تو گذشته. و میگه ۳۰ سال میشه؟ لحن صداش و اون لبخند عمیقش (دقیقا مثل خواهرش) مرا به عقب تر می برد. محمود است. او مرا شناخت و من او را نه!

میگم من الان ۳۰ سالمه. حساب میکنه میگه پس ۲۰ ساله ندیدمت. خاطرم میاد که اون زمان کاغذهای ایر پولیشو بخاطر لجبازی مینداختم از پنجره پایین. و اون چطور ناراحت شد که من و خواهرش رو تو اتاق زندانی کرد...

چقدر پیر شدی. چقدر شکسته شدی. می دانم چقدر دیگران و حرفهایشان تو را آزردند. اما ایمان دارم تو هم به بالای بلندترین ها میرسی...

پ پ: امتحانات تموم شد. حالا هرچی فکر می کنم وقتی داشتم درس می خوندم چه نقشه هایی برای تعطیلات کشیدم یادم نمیاد...

پ پ: تعطیلاتی در کار نیست. ترم تابستانی برای آدمایی مثل منه که دنبال بهونه برای درگیری با خودشونن.این ماه رمضون هم ۲ ساله خیلی بی وقت میاد. نه جایی میشه رفت نه...

پ پ: گوشواره و یکی از انگشترامو فروختم. نمیدونم چرا دلم نسوخت بابت فروششون.چون فعلا راهی نبود.حتی نفهمید. ولی نامردی روزگار منو بدجور آتیش زد...

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 11 AM توسط pari|

دعای امشب: خداوندا! از تو درخواست می کنم به حق بزرگترین تجلی تو در این شب و این ماه بزرگ و فرستاده ی گرامیت که اعمال ما را پاداش نیکو دهی و اعمال بد ما را مستور سازی. تو مرا روزی ده و در هرچه روزیم کردی برکت بخش و ذاتم را مستغنی از خلق و به آنچه نزد توست مشتاق گردان...

عید مبعث رو به همه ی دوستانم تبریک و تهنیت می گم. امید دارم که به آرزوهاتون چه کوچک و چه بزرگ برسین.

آمین...

**************

و این چند روزه همچنان حال من خوبه. اما ظاهرا حال پرشیا طوطیم خوب نیستو خس خس سینه و بد غذایی و ... امروز بالاخره با وخیم شدن حالش آقای همسر هم نگران شد و بردیمش کلینیک. دکتر هم گفت سرما خردگیه و طول درمانش زیاده... یه مدت هم بود دم خوشگلشو کنده بود که این هم دکتر گفت بخاطر روحیه حساسشونه. نباید باهاش تند حرف بزنین. نباید بالا سرش دعوا باشه. نباید جلوش دخترمو بغل کنم و ببوسم چون شدید حسادت می کنه... تازه فهمیدم دلیل ناراحتیش اینه که تو مدت امتحانا وقت نزاشتم باهاش حرف بزنم و بازی کنم...

تو راه فکر می کردم اون که یه حیوونه و میگیم حالیش نیست اما اینقدر حساس. پس وای به حال دل من!

تو کلینیک دامپزشکی جلوتر از ما دو سگ و یه گربه نوبت داشتن. سگ اولی به غایت زشت و پلشت...درست مثل صاحابش که شورتش از شلوارش زده بود بیرون هزینه ی شامپوش و غلادش شد ۹۸ هزار تومن ناقابل. دومی یه سگ سفید و بامزه با چشمای سیاه بود ..انگار سرمه زده بود. اونم اومده بود هم وسایل حمام (شامپو و روغن و لیف و ...) بخره هم اصلاح بشه. اصلاحش شد ۴۶ هزار تومان  و با شامپو ... شد ۸۵ هزار تومان. بعدی هم یه گربه گنده و کرمی رنگ بود که از یه گربه کوچه خیابونی لاغر مردنی کتک خورده بود و حالا تو شک بود و مثل سگ می ترسید

خلاصه ما هم اومدیم خونه و نگاهی به قیافه مان کردیم. گفتیم وقتی اصلاح سگ ماهیانه ۴۶ هزار باشد آیا ما چند می ارزیم؟ قشر بی درد کم ندیده بودیم این هم رویش!

خانه ی پدر: با دخترک رفتیم برای عید دیده گی. میگویند فردا مراسم برای عمو است. فکرشو بکن همه از شهرستان اومدن. مامان میگه چه حالی دارن تو این هوای گرم این همه راه پا میشن میان! (در طول ماه به بهانه های مختلف حداقل یکبار مشهدو مستفیذ می کنند) میگم مادر جان اینها خوراکشان حرف زدن پشت سر هم و عیب گذاشتنه. از قدیم هم گفتن شنیدن کی بود مانند دیدن؟ خودشون اومدن ببینن بعد برن توضیحات و پیوست ارائه بدن.

(یکی از سوژه های داغ فردا منم میگی نه. بزار خبرش می رسه)

 پ پ: خدایا با زندگی هایمان شوخی نکن ، قلقلک هایت دوست داشتنی است اما خنده ی زیاد بی دردی می آورد ، کمی جدی باش، با من ، با او و با همه ی کسانی که در دنیای سیاه و سپیدت سرگردانند...

************************

شنبه نوشت: چند ساعت پیش طوطیمان مرد. درست جلو چشممون جون داد. باورم نمیشد گریه کنم. و بگم خدایا نه ه...دخترک از همون موقع حالش بده. میگه خدا مگه همه کار بلد نیستی پس زندش کن. میگه قول میدم همه نمازامو بخونم. روزه هامو بگیرم...میگه اون داداشم بود... اولین تجربشه برای از دست دادن یه موجودی بود که دوستش داشت. میگه خدایا نکنه من حسودی کردم بهش تو اونو ازم گرفتی...نتونستم توجیهش کنم.

رفته تو اتاق. رو تخت دراز کشیده و تو این هوای گرم پتورو دور خودش پیچونده... دیگه گریه نمیکنه اما دخترک پر شورم حالا ساکته. میگه مامان باز تنها شدیم... دلم گرفت...خیلی!

 و این وسط صاحبخانه باز زنگ میزنه و من...

پ پ: فرشته کوچولو ترانه ی ترکی بلالوم که محزون می خونه رو گذاشته... من اینجا ادامه مطلبمو با اشک می نویسم و اون اونجا نشسته و با خیال طوطیش حرف میزنه و مروارید چشمش میریزه...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 0 AM توسط pari|

 

چرا اینجوری شدم؟ نه خواب منو از دنیا فارغ می کنه نه بیداریم منو فارغ از فکرای نا تموم

هر روز خونه رو پر از غبار می بینم و کثیفی. ۲-۳ ساعت تمیزش می کنم. دخترک میگه مامان بخدا همه جا تمیزه. چرا هی دستمال می کشی و جارو میکنی... خودمم نمیدونم!

انگار به یک کش وصل شدم. به جلو میرم یا به عقب بر می گردم  فرقی نداره. باز نهایتش یک جام. یه اسم گذاشتم واسه این روزا و حال و هوام:

زندگی پری نقطه. تموم.بی سر خط

نه خوشحالم نه غمگین. نه سکوت کردم و نه فریاد... فقط همینم. شاید شدم باری به هر جهت!

گاهی می گم نکنه منم شدم جزو یکی از آدمای اطرافم که بود و نبود دنیاشون فرقی به حالشون نداره!

این بی خیالی آقای همسر رو منم ظاهرا بی تاثیر نبوده...

دلم می خواد یه روز برم بیرون و چشمم به هر چی که دوست داشتم افتاد بخرمش...

دلم می خواد یکی بود که صبح به صبح باهاش برم تو پارک قدم بزنم و به همه دنیا بخندیم...

دلم می خواست یه دوستی داشتم که وقتی نیاز بود لباسی پرو کنم باهام بیاد و نظر بده...

دلم مسافرت می خواد. اما .....

اینا شاید از نظر خیلی ها خنده دار باشه. اما واسه من شده افسوس!

می خوام برم پیش یه مشاور. اما که چی؟ وقتی میدونم چیزی که خودم می دونم و می فهمم تحویلم میده...

اینا همش حرفه که دارم میزنم. میدونی مشکلم چیه؟ از سنگ شدن می ترسم. از اینکه به یه جا برسم که احساسم مثل دنیام پوچ بشه می ترسم...

ازینکه زیر دین کسایی هستم که نباید باشم بیزار شدم. ازینکه هر روز زنگ بزنن و بگن پس چی شد؟ از بیکاری...از انتظار...بیزار شدم

انتظار برای روزهایی که میدونم چقدر می تونه سخت تر از امروزم باشه یا انتظار برای روزهایی که شاید بر وفق مرادم...

ازین گذر عمر می ترسم. دلم می خواد همه چی یه مدت یه جا ثابت بمونه...

**************

پ پ: می خوام باهات صادق باشم مهربون. می خوام یه چیزی بهت بگم:

گفتی اکثریت دنبال هوس خودشونن. مدتهاست زندگی من و هوس از هم فاصله گرفته...حتی هوس خوردن یک بستنی! هوس واسه کسی معنا داره که همه چیزش کامله. هوس من حالا خلاصه شده توی یک بودن برای اینکه بفهمم هنوز می تونم دوست خوبی باشم...اینکه یادم بمونه هنوز زندم و می تونم لااقل درد و دل کنم و در دل گوش کنم. هوسم شده دیدن لبخند روی لبای فرشته ام...نوشتنم هم شده یک مهر بر اینکه شاید هنوز من هستم

هوس من شده وجود داشتن. حتی اگه در قالب ترک های یک  زن باشه!

پ پ: یه درسو نمره نیاوردم. کاش خودخوان نبود. اینجوری قبول می شدم (نتیجه: درسی که خودخوانه سعی کن تو انتخاب واحد بر نداری)

فیلم نوشت: تو دیالوگ بین یه مریض سرطانی و کادر بیمارستان گفته میشه : شاد بودن اتفاقی نیست. انتخابیه!

خیلی هم چرت نگفته.اما فعلا به دردم نمی خوره...

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 7 PM توسط pari|

تا به اینجا از ۱۰ تا درس ۷ تاشو امتحان دادم. یکی هم دیروز بود که نرفتم. و دو تا دیگه می ماند...

این هفته همش پشت سر هم بود. عصر که میرسیدم خونه می خوابیدم تا ۸ شب. بعدش تا ۱ شب می خوندم. اونوقتش باز ۳ بیدار میشدم تا وقتی که برم واسه امتحان...

جاده گرم و خفه. این راننده های بی انصاف هم که نه به خودشون رحم میکنن نه دیگرون. زورشون میاد کولر رو روشن کنن...

امتحان دیروز رو اگه کارم به درمانگاه و سرم نمیوفتاد میرفتم. اما خووو دیگه جونم مهم تر از امتحانه. من با این گرما اصلا کنار نمیام...

دیروز دوستم از خوزستان اومده خونمون. عروس مشهدیاست. تو عروسیش همه غبطه زندگیشو و همسرشو می خوردن. و ارزو میکردن خدا یه شوور ایجوری نصیبشون کنه. اما شوهره ۲ سال پیش ورشکست شد و با داشتن دو مغازه خیلی گرون حاضر نشد بفروشه و قرضاشو بده. این دختره طفلی هم آلاخون بالاخون... حالا شنیدم بالاخره یه مغازه رو فروخته. ایشالا که براش روبراه بشه. دو ساله یا خونه اینو اونه. یا تو دزفول پیش خانوادش...

بعد چند وقت دیشب دست فرشته کوچولو رو گرفتم و رفتیم حرم. عجیب ترافیکی بود  و من هم حالم بد. مثل آدمی با تب ۴۰... تا رسیدیم حرم شد ساعت ۱۱ شب. تا به آقای همسر زنگ زدم بیاد دنبالمون و برگشتیم خونه شده بود ۳:۳۰. ولی عجیب دیشب با صفا بود...

پریشب خوابای درهم میدیدم. مثل همیشه رنگی. از خواب پا شدم میگم بخیر بگذره. زنگ زدم به مامان میگم امروز نمیرم امتحان.نیاین دنبال دخترک. میگه عمو حسین دیشب فوت کرده...عمو حسین عموی مامانمه. اما بهتر از عموهای خودم. حالا هی بغضم میگیره... هر وقت منو میدید بوس بوس بوسمالیم میکرد. اونوقت میگفت این همه بوس تو نمی خوای بوسم کنی؟ منم یه بوسش می کردم. میگفت می دونم ته ریشم در اومده سوزنیه دردت میاد.

چون ریزه میزه بودم تا سوم راهنمایی بی روسری و با بلوز شلوار میچرخیدم. همش می خندید میگفت من نمی فهمم تو کی به سن تکلیف می رسی!

روحش شاد. دیشب تو حرم میگم چه خوب. الان ۴ تا برادراشو و زن اولش که جوون مرگ شد رفتن پیشوازش...

پ پ: تو حرم یه آقایی بود که سوالای مردمو جواب میداد. دخترکم رو کاغذ نوشته من دارم نه ساله میشم اما ضعیفم نمیتونم روزه بگیرم چکار کنم؟ آقا آخونده سوال همه رو جواب داد مال فرشته کوچولو رو آخر. میگه خوب نگیر...اونوقت من موندم تاوانش چیه؟ کفاره داره؟

**************

صبح نوشت: دیشب خواب هام افتضاح بود..ازون ماری که دنبالم افتاده بود بگیر تا خواب دیدن مسببین روزهای جهنمی پارسالم...باز دلشوره و حالت تهوع. مرده شور این خواب های منو ببره که هیچ چیزیم به آدمیزاد نرفته... صدقه صدقه صدقه...

نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 1 AM توسط pari|


آخرين مطالب
» باز هم زندگي...
» با همه خستگي ...
» کم کم زندگی داره بر میگرده....
» دلتنگ...
» دنیای زیبای ما ....
» گاهی که می خوام حرف بزنم...
» بابا رفت...
» زمان در گذر است...
» براي پدرم دعا كنيد ...
» بهار ...
Design By : Pars Skin