تبليغاتX
">
Susa Web Tools
... ترک های یک زن





























... ترک های یک زن

اینجا یه جای دنجه


یه زمانایی تو زندگی پیش میاد که خاصه. ممکنه مناسبت خاص باشه. اتفاق خاص. لحظه ی خاص و ...

گاهی اوقات زمانهایی هست واسه کارهای خاص

شاید توقعم زیاد باشه. اما اقرار می کنم که اره. تو بعضی چیزا پر توقعم. یکیش مثلا در مورد آیندمه. خیلی خیلی هااااااااااا

و یکیش هم همین الان. و طرف صحبتم و توقعم همه ی شما دوستان خوبم هستین


پس لطفا الکی هم که شده واسه دل خوش کردن من اوکی بدین...


الان و همین لحظه وقت بخشیدن و صاف کردن دله

پس منو ببخش!!!

اگر با نگاهی یا صدایی یا زبانی

               بر دلت ترکی انداختم ...!!!

                                              منو ببخش....

*دوستای خوبم. باورش برام هم شیرینه هم کمی عجیب

اینکه امشب راهی حرم امن الهی میشم

همیشه بر این باور بودم و هستم که هرجا و به هر صدا و به هر حالی صداش کنیم می شنوه و جوابگویه

اینکه پس چرا رفتن به این سفر اینقدر دلمو می لرزونه شاید واسه اینه که احساس تعلق بیشتری می کنم.شاید فکر می کنم رفتنم تو این شرایط داغونی حال و روزم یه نشونست. یه فرصت!

اونجا تو اون چند روز میشم فقط خودمو خودش. بی قید و بند زندگیم. درسم. دخترم. نظافت و پخت و پز. دادگاه و رفت و آمد و .....

اونجا بخوام نخوام فقط منم و اون (البته اگه بزارن)

این سفر رو به همراه مادر و خواهرم میرم. امیدوارم اونجا لااقل کمی بهم نزدیک تر بشیم. و اعصابامونو بهم نریزیم.

کاش بزارن تو حال خودم باشم

و یک کاش خیلی بزرگ

کاش دخترم هم کنارم بود... میدونم با اینکه بچست اما اشتیاقش هزاران بار بیشتر از منه! منی که جز منیت خودم هیچ چیزی ندارم... دخترم و پدرم با هم این چند روزو سر می کنن


خواهش می کنم اگر از من رنجشی به دل دارین به بزرگواریتون ببخشین

هرچند خیلی آدم ها تو زندگی واقعی هستن که باید ازشون حلالیت بطلبم اما در دسترسم نیستن

دلم می خواست همه کینه هارو می تونستم بزارم کنار و برم

همه بدی هارو فراموش میکردم

کاش این توان رو داشتم و اینقدر بزرگوار بودم

اما اعتراف می کنم نیستم! سعیمو کردم تو این چند روز که این کارو بکنم و دلمو راضی کنم....اما!

نمیتونم خیلی چیزارو فراموش کنم. حتی به دروغ برای حس خودم بگم بخشیدم! نه. نمیتونم...

شاید آدمایی هم باشن که در مورد من همینو بگن...چه میدونم

به هر حال شماها که همتون مهربونید. منو حلال کنین و برام دعا کنین تا تو این مدت بتونم چیزایی بدست بیارم که مدتهاست گم کردم

و با دست پر از هدایای لطف اون خدای بزرگ برای آیندم برگردم

همتونو دوست دارم و شک نکنید تک تکتونو بخاطر خواهم داشت


شدم در جستجوی کعبه ی وصلت , ندانستم که همچون من بود سرگشته بسیاراین بیابان را

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2 PM توسط pari|


این شاعره ، نویسنده و ژورنالیست یکی از افتخارات دنیای عرب است ..... در رک گویی مثل فروغ و در شعر شبیه بهبهانی است ..... نوشته هایش همتراز مشیری و شاملو است ...

 

 

شعری از غاده السمان

شاعری توانا از سوریه

 

اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور. مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه ی روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق ...

اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم ...

 

دخترک نوشت: شیرینه وقتی بهش پول میدی تا توی اردو برای خودش خرج کنه. ولی با پولش رفته برات یه انگشتر و یه مجسمه کوچیک که خدای بارداری هست خریده... اگه من تو رو نداشتم چکار می کردم فرشته ی کوچیکم! خدایا ممنون ازین هدیه آسمانیت ...

کامپیوتر نوشت: جالبه ها! با اکسپلور نمیتونم نظر بزارم. با هر ترفندی که گفتین کد نمیده. با موزیلا کد میده اما امکانات شکلکش و ادیت رو صفحه اصلی خودمو نداره! یعنی گیر داده هاااا

درس نوشت: امتحانات فعلا میان ترم فینیش شد. بد نبود.البته امتحان نوار و فیلم دیروز پایان ترم بود...

دل نوشت: وقتی میگم خدارو شکر که فرشته کوچولو هست واقعا دارم میگم. وگرنه تا بحال ......

حقیقت زنانه نوشت مخصوص زنان مملکت خودم: تن دهی ولی دل ندهی فا.حشه ای! این همه طلاق عاطفی تو خانواده هاست. اونقدر زیاد که نمیشه منکرش شد و نادیده گرفت. دل دیگر دل نیست.هست؟ و اسلام میگه: تمکین! تصور کن هر لحظه که بی عشق در بستر میروی و هربار شوری اشک رو بجای خنده های مستانه ات می چشی چه هستی؟ زن یا ....!

... نوشت: هوای وجودم خفه است. شاید خفگی تنها راه زنده ماندن شده...

بانو نوشت: چرا دهه ی فاطمیه ات که می شود همه در پی روضه گرفتن و آش و حلوا و نذری و ... هستند. از هر 10 خانه یکی پرچم بفرمایید روضه ی حضرت زهرا نصب می کنند! اما امروز که ولادت توست نه از شیرینی و شربت خبریست نه آنقدر هیاهو برای مولودی ات... بانوام تو هم غریبی گویا. خیلی غریب. که برای مصیبتت به سر خود می زنند و واویلا دارند و برای تولدت همه فراموش می کنن که تولد تو بود که شد روز زن ...عیبی ندارد. شمع را خودم امشب برایت روشن خواهم کرد به تلافی همه شمع هایی که روز تولدم روشن نشد ...

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 10 AM توسط pari|

دوست نوشت: اینو اول پستم می زارم که بگم نمیتونم برای کسی کامنت بزارم. کد بیشعور راه نمیده بهم....

و اینکه این هفته ۳ تا امتحان دارم.پس باید ازینجا یکم بزوووووووووووور خودمو بکشم اونور وگرنه ۶ نمره ها می پرن....

چت بازی و وبلاگ بازی تا جمعه تعطیل. هر کی دلش تنگ شد زنگ بزنه یا پیام بده (آیکون خودشیفته پریانی)

دل نوشت: هنوز از درون و ته اون اعماقم خستم. یه دل گرمی گنده می خوام که باعث راحت جانم بشه. ولی خوب بلدم ادای آدمی رو در بیارم که: همه چی آرومه... و مثلا همه چی روبراهه

تهدید نوشت: حالا که قسمت شده برم اونجا که ارزوشو داشتم و اونوقت اون رفته باشه اون کارو کرده باشه اون وقت من میدونمو اون. یعنی وجدانا میدم تا جای کشت بزننش. الان باید برم دنبال بزن بهادر بگردم واسه روز مبادا لازمه

شاگرد نوشت: پیامک میده:  آی دونت نو وای آی میس یو!!!

 الان من چی باید بگم جلسه بعدی؟

یادمان نوشت: این روزایی که تو تقویم میزنن به اسامی مختلف فقط واسه دل سوزون (یا احتمالا جای دیگه سوزون) منه؟ خوب این همه روز زن اومد و رفت. این همه سالگرد و ماه گرد مناسبات مختلف. ۳۰ تا تفلد ... فقط اون کادو رمانتیکه و حرفای قشنگ شنیدن به دلمون موند. خوب بنویسین تو تقویماتون.ما را چه باک!  اصلا هم که نمیگم کجام می سوزه

 تجربه نوشت:  پشیمانی از کارهایی که انجام داده ایم..،با مرور زمان کم میشود..؛

اما برای کارهایی که انجام نداده ایم همیشگی است ........


برچسب‌ها: پشیمانی, دل
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 2 PM توسط pari|

چهارشنبه گفتم ازین حال و هوا یکم بیرون بیام. تصمیم گرفتم از دانشگاه برگشتم خونه رو تر و تمیز کنم. خلاصه که ظهر برگشتمو همزمان با پخت و پز سریع به امر نظافت پرداختم. چون عصر شاگرد داشتم می خواستم زود تموم بشه تا ۱ ساعتی هم بتونم بخوابم.

همه کارامو کردم و فقط مونده بود تمیز کردن آینه ی دراور. حالا ازینجا به بعدشو تصور کنین:

یه آینه. که پایینش یک ظرف سفالی که داخلشم موچین و پنس و یک عدد میله قلاب بافیه... حالا شیشه پاک کن رو روی ایینه اسپری کردم و دارم با روزنامه تمیزش میکنم. حرکت دستمم از بالا به پایین...که میله قلاب بافی فرو رفت تو مچ دستم. درست مثل این فیلما که جنگ هست و میله هارو فرو میکنن تو بدن طرف...

حالا پری مونده با یه میله تو دستش که نمیتونه بکشه بیرون. پریدم طبقه پایین که بابا رو صدا بزنم. اونم چه بد موقع رفتم سراغشون. پدر و مادر گویا داشتن آواز عشقولکی برای هم می خوندن. تا منو دیدن همه چی یادشون رفت خلاصه که مادر دلش شیرتر از من و بابا بود. میله رو از دستم آورد بیرون. دو تا رگ بزرگ رو مچ دست هست.دقیقا در نزدیک ترین فاصله این دوتا ولی مابینشون خورده بود. یعنی همچین خدا یه حال اساسی بهم داد وگرنه الان دیگه ...

خلاصه که رفتم درمانگاه تا ساعت ۱ شب و واکسن کزاز و خشک کن و مسکن و ...درد داره فراوون.که نمیشه انگشت تکون بدم.اما قربون این داروسازا با این مسکنا برم...

دخترک نوشت: این دو روز لباسامو در میاورد. تنم می کرد. کارامو انجام می داد. دیروز از دانشگاه برگشتم رفته میوه شسته .یه ظرف واسه من یکی واسه خودش. بعد اومده میگه: مامان من الان شدم مثل شما.مثلا من مامانت هستم. حالا مثل شما میوه های بهترو برای تو گذاشتم. اون کمتر خوباشو واسه خودم....(مامان فدات گل دونه ی من)

بچگی نوشت: تلفن زنگ می خوره. یه صدای دور ولی آشنا میبرتت به ۱۸-۱۹ سال قبل. وقتی که یه عشق بچگی اومد تو دلت. و حتی تو اون دوره که دلت از عشقش گرم میشد به روی خودت نیاوردی...حالا بعد دو سال که فقط خبرشو از دور داری زنگ زده و حالتو می پرسه... از زندگیم می پرسه.از زندگیش می پرسم. ۲ سال بعد ازدواج من اونم ازدواج کرد.با عشق هم ازدواج کرد.. و با دلشکستگی جدا شد.

حالا به یه نتیجه رسیدم. یه حس مشترک بینمون هست. اون نظرش اینه که با زنا مشکل داره و دیگه نمیتونه با این حس ازدواج کنه. و منم همین حس رو نسبت به مردا دارم.

نمیدونم چرا؟درست یا غلط؟! در مورد برادرم جوری حرف زد که ته دلم خالی شد. اینکه روش حساب نکن......

درس نوشت: این هفته ۳ تا امتحان میان ترم دارم. باید یه پروژه تحویل بدم. و ۴ تا مقاله. و صبح ها هم این هفته درگیر دادگاهم. پس کی بخونم خداااا. من خستم هااا.

 ادامه مطلب فال حافظ ....


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 4 PM توسط pari|

نگاه را شکافته ام!

در ذره ذره ی اوهام بی سبب

در زیر رنج های خفته در گور بی کسی

دل را دریده ام!

بس پاره پاره به زجه های ترس گم شدنم در کودکی

در انتظار فراموشی ای که با یادم آورد:

شاید که یک زمان

                           سرمای قلب من

                                           آرام غروب کند ... در سرخی نیلگون آسمان ....

شاید ....

 

                                                                                                  اردیبهشت ۱۳۹۱

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 2 PM توسط pari|

ظاهرا همه چی دست به دست همه میده تا توی بحرانی که قرار گرفتم خورد تر بشم. تنها تر...

قبل اینکه وارد مرحله جدید زندگیم بشم فاصله ی خودمو با بقیه حس می کردم. اینکه می خوام تنها باشم. می خوام دردام فقط با خودم باشه. سکوت کرده بودم

در مقابل همه. حتی خانوادم

بعد از اومدنم به این خونه خیلی چیزارو سعی کردم تغییر بدم. خواستم گذشته رو نامهربونی هارو .اینکه همه پری رو یه سرخوش می دونستن و پری هم دم نمی زد...

خواستم کنار خانوادم باشم.خانواده ای که تو بچگیم احساس صمیمیتی نداشتم. جز با برادرم که تو سر هم میزدیم و بچگی می کردیم. خانواده ای که با بی رحمی تمام نوجوونیمو جهنم کردن. خانواده ای که منو ندید گرفتن. بودنمو. زندگیمو. وجودیتمو...

و جوونیمو. انرژیمو. لذت های اونو همشو به باد دادن...

خواستم حالا به جبران همه ی اون لحظه ها کنارشون باشم. و کنارم باشن

اما افسوس که از کوزه همان برون تراود که در اوست...

پدرم. به همه چیز می اندیشی. آن نگاهت را می شناسم که گویا می گویی: می گذرد. و نمی فهمی چه می کشم با هر دیده ات و گاهی نیش های زبانت و آن ...نیازی نیست به زبان بیاوری. همان نگاهت هم حرف دلت را بازگو میکند. که اگر دختر مردم گلیمش را از آب بیرون می کشد شیرزنی هست و من اگر به پسرها درس بدهم انگار رقاصه ام... وقتی صبح تا عصر توی دادگاها دنبال این قاضی و اون وکیل سگ دو میزنم نمیپرسی کجا بودی و اگه منو با دوستم تو خیابون ببینی از مادر می پرسی تو خیابون چه غلطی می کرد؟!اون زنه کی بود باهاش؟! آره پدر ... حالیمه

مادرم. در سجاده ات اشک می ریزی. و هنگام دعا از خدا می خواهی شر دشمنان را از سرت کم کند. نه مادر می دانم نگران خودت هستی نه من. می شناسمت که دیکتاتور وجودت چگونه هست. آن امر و نهی هایت .. تو دلواپس من نبودی و نیستی. اگر برای بیماریم اشک میریزی صدایت را می شنوم که میگویی خدایا نگذار آبرویم جلو مردم برود. آری مادر جان. تو نگران این هستی مردم چه بگویند از حال و روز من. که بگویند دختر فلانی خانه ی پدرش هست.که بگویند دختر فلانی نان خور پدرش شده. که بگویند....

خواهرم. به پاس کوچکتر بودنت. دوست داشتنت. به خاطر تمام سختی هایی که دیدم و نمی خواهم تو ببینی همیشه مدافعت بودم. هرچه کردی کنارت بودم. همدلت بودم. دلداریت دادم. تشویقت کردم. راه نشانت دادم و خواستم خودت انتخاب کنی. اما غرور و خودخواهیت هیچوقت نگذاشت تو هم برایم مونس باشی. همصحبتم باشی. میگن خواهر بهترین همدمه. اما تو حتی کمترین حرف منو به جنجال با دیگران تبدیل می کنی. چرا؟ امروز دلم رو شکستی. باز هم به رویت نمی آورم. اینجا فقط اشک هایم شاهد بی احساسی تو هستن...

برادرم. این همه سال عاشقانه هرجا بود پشتت بودم. بخاطرت کارهایی کردم که تنها خودت می دونی. هنوز سرزنش فروش خانه ی پدری نهیب روزهای منه. چون من اصرار کردم .چون تو خواستی. چون داشتی از دست می رفتی و من تنها دلم خوش به وجود تو بود. هیچ فهمیدی چقدر دلم می خواست تو این مدت زنگ بزنی و پای حرفم بشینی؟ چقدر دلم می خواست وقتی میام خونت تو بغلم بگیری و بزاری گریه هام شونتو خیس کنه...

دخترم. تو هم یاد خواهی گرفت. نه از من که از دیگران. که بی رحم باشی.. که روزی به خاطرت نماند که تنها امیدم بودی. تنها بهانه ای که برایم مانده برای نفس کشیدن.  اما این برایم مهم نیست. تو با من باش هرگونه که می خواهی... من مدیون تو هستم. مدیون وجود داشتنت. و خواهم ماند

خدایا دل شکسته یعنی چی؟ جز همه ی این هاست؟

جز اینه که هرچی سعی می کنم قوی باشم.هرچی می خوام نیمه ی پر رو ببینم باز روزگار و آدمهاش رومو کم می کنن...

حالا می فهمم بانوی عزیزم مریم مقدس چرا سکوت کرد. چرا روزه ی سکوت اختیار کرد...

خدایا سکوتم را ابدی کن.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0 AM توسط pari|

این روزا بیشتر دارم به این قضیه می رسم که یه جای کار ایراد داره

یه جای کار می لنگه

کلا مثل اینکه مشکل از جای دیگست!!! از منه...از رفتارام ... برخوردام ... نگرشم ... اعتمادم ...

امروز دادگاه استعلام شماره های مزاحم رو بهم داد. یکیش که شماره سوسکه بود و خودم می دونستم. و دو تای دیگه. یکی از اردبیل. یکی کرمان...

۴ سال پیش با یه خانم تو نت آشنا شدم. اینقدر پیله بود که نگووو. دائم زنگ میزد. و صبح و شب هم نداشت. کلی صیمی خودشو گرفت و میگفت خیلی دلش می خواد بیاد زیارت اما شوهرش نمیاره اونو. منم که حساس.گفتم هر موقع بیاین قدمتون رو چشم. تا اینکه یه شب شوهرش زنگ زد و با من و سوسکه حرف زد و کلی آبجی داداش بهمون بست . و ما هم یه تعارف زدیم که ای بابا. زن و بچه رو بردارین بیاین. و ۲ روز بعد اینا خونه ما بودن. موندنشون از ۴-۵ روز گذشت.گفتم لابد قصد ۱۰ روز کردن. از ۱۰ روز گذشت و شد ۲۲ روز... و ما هم عصبی.

دلیلش موندنشون نبود.چون اون خونه بزرگ و جا دار بود. اما اخلاقاشون عجیب بود. مثلا اگه میوه یا پنیر تموم میشد شوهرش می گفت: پری ... میوه ندارین...

و بعد هم جالب تر اینکه زن و شوهر با ما قهر می کردن می رفتن تو اتاق...یعنی یه چی می شنوین ها..

اونوقت خانمه خیلی مذهبی.با حجاب.نماز سر وقت. و مرده ازونا که شبا حتما باید صورتشو چرب می کرد و زیر ابرو وو...خلاصه با مصیبت و تازه اونم ناراحتیشون ردشون کردیم رفتن. و طی تماس های زیادی که گرفتن دست به سرشون کردیم. سالی چندبار هم از شماره های مختلف زنگ زدن که پیچوندمشون...

امروز که استعلام گرفتم یه شماره به اسم همون خانم در اومد. زنگ زدم بعد ۲ سال بهش. گفتم من هیچ بدی نکردم بهتون.جز پذیرایی. حالا اسمس ناموسی و مزاحمی واسم می فرستی که چی؟ اول زد زیرش.اما بعد که آدرسو با فامیل کامل گفتم گفت فقط شوخی بوده... و دلش تنگ شده و اینکه پری خیلی بی معرفتی و ...

دیگه چیزی نمیشنیدم. گفتم دیگه هیچوقت بمن زنگ نزن. فراموش کن کسی رو می شناختی. چقدر راه رفتم؟ نمیدونم. فقط دیدم تمام پارک ملت رو پیاده گز کردم تا خونه...خشمگین بودم. عصبانی بودم..از کی؟ از چی؟

از خودم. از حماقتم. ازینکه می خوام آدم باشم. می خوام باور کنم دنیا ارزش خیلی چیزا رو نداره. می خوام بقیه هم مثل من فکر کنن . بی رنگ. بی نقشه. بی تباهی دیگران...

بابا بیاین یکم ادای آدم بودن در بیاریم. یکم همه سرمونو بکنیم زیر برف. یکم رها بشیم تو روحمون...

لعنت به من و افکارم که هیچ جایی نداره. تنها خریداران فکر من آدمای دنبال فرصت هستن.

از خودم ناامیدم.

به کسی که فکر می کردم همسرمه بها دادم.آرامش. ایمانمو. و بعد...

به دوستانم رفاقت دادم. اعتماد. محبت داشته و نداشتم رو و بعد ...

این روزها فقط یه چیزی تو ذهنم تکرار میشه:

سگی را خون دل دادم که با من آشنا گردد 

 نمیدانستم که سگ خون میخورد و خونخوار میگردد

 

دل نوشت:خدایا!  از این به بعد به مخلوقاتت یک مترجم ضمیمه کن ،

                                                 اینجا هیچ کس ... هیچ کس را نمی فهمد ...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 1 PM توسط pari|

توفیق اجباری نصیبم شد بشینم پای یه سری صحبت ها از یه حاج آقا که تو مشهد مخاطب کشته مرده و هلاک زیاد داره. گفتم لابد خیلی باید رو اصول حرف بزنه که مردم مشتاقشن.اما فقط افسوس!

یکی هست به من میگه اعتقاداتت مانع یه رفتارایی در وجودته.منم قبول دارم.یه سری چیزا هست از بچگی میاد تو وجودت و میمونه. اما اعتقاد من از روی حرفای اینا شکل نگرفته. که اینا حرفاشونو اگه بخوای قبول کنی بعد یه مدت باید بری بمیری .نیست خودمون کم مجنونیم!!!

مثلا: داره در مورد مدینه صحبت می کنه. میگه مدینه جاییکه مدفن خیلی از امامان و مقربین خداونده. اگه کسی رفت مدینه و اونجا برای سلامتی خودش یا آشنایی دعا کرد و شفاشو نگرفت یعنی دیگه خیلی خاک بر سره!!!  اون موقع منو میگی!!! حالا جالب اینه  زن و مردا هم نشستن و دارن این خزعملات رو گوش می کنن و مثل چی بلانسبت زار میزنن.

آخه عموی من. برادر من. روحانی من. بابا شیخ  یعنی همچین دهنت و فکرت سرویس ها ... با این اعتقادات و این ور ورایی که تو مخ ملت می کنی. د اگه یکی مریض دار بود و اومد پای منبر تو و بعدشم تو مدینه شفا نگرفت بره بمیره دیگه....تو اصلا بیا قرآن بنویس. خودم برات ویراستاری کنم ...

هی عموووووووووو.به کجا میرین آخه!

بعدشدر مورد یه نماز صحبت میکرد. نماز نساء که تو طواف میگن واجبه.داشتم تو خونه برای بابا می گفتم که نمیدونم چرا اسمش نساء ولی هم زن می خونه هم مرد. فلسفه اسمش چیه؟ بابا میگه سفر حج که رفته بوده روحانیشون گفته این نماز واجبه و اگه مردا این نمازو نخونن و متاهل باشن زنشون بهشون حرام میشه....یعنی من عملا ...اونوقت نمیدونم زنا اگه نخونن هم همینه؟ یعنی شوهر بی شوهر.چه خوب

اونوقت اگه مردی نخونه زنش آزاد میشه؟

ای جوووونم این قوانین و این چیزای خوگشل دینیمون. که لابد اینا هم کلی فلسفه داره و من بی خبرم.خوشا بحال دانایانش.والااااا

 

بی بی جان نوشت: خووو میدونم بی بی جان اینجا طرفدار یاد داره. اگه خودش بدونه کلی ذوق می کنه. الانم دو روزه مهمونمونه و همش میگه مامان جان غصه نخوری پیر میشیاین بی بی جان روز به روز گوش شیطون کر خوشگل تر و سرحال تر میشه.کلا اعجوبه ای هست ها.یجورایی آدم اصلا نمیتونه بهش بگه مامی بزرگ... تازه روز به روزم با کلاس تر میشه.هی به مامانم میگم ازش یاد بگیر...

 

چرچیل نوشت: بی بی جان خبر آورده سوسکه بیشتر وقتا شهرستان پیش ننه سوسکست (همون چرچیل بزرگ). و خبر داغ تر اینکه چرچیل خانم جدیدا خیلی چسان فسان راه میره و مو مش میکنه میندازه بیرون و سورخاب و سفیداب (اینکه تو چشم اومده چون تو شهرستانی زندگی می کنن که مردمش تو کوچه خیابون خیلی رو حجاب و ساده بودن حساسن. نه که دلشون نخواد ها. نه. ولی اونجا حرف مردم زیاد خریدار داره. واسه همین این خودنما زود تو چشم افتاده) و خلاصه بوی پلوی عروسیش میاد.البت که هیچکی مثل من اونو خوب نمیشناسه.و میدونم کار حالا حالاها نیست.باید ۲ سالی باشه که ...بله ه ه... ولی طرف هرکی هست الان دیگه چرچیل تصمیم گرفته علنی کنه که اگه پیرمرده مرد زن و بچش بدونن اینم جزو میراث خوراست...

بوخودا این چرچیل ازون چرچیلاست. تازه هرجا میرسه میگه: من که الان از بچه هامم همه چیز تموم ترم (یک خودشیفته ایه هااااا) خوب راستم میگه. یکیش همین سوسکه. ننه هه به خاک سیاه نشوندتش حالا هم غلامیشو میکنه. بکنه تا جونش در بیاد

 

مخابرات نوشت: نمیدونم گفتم یا نه. مزاحمتای تلفنی و اسمس و ... که تابلوئه کار سوسکه یه. البته مهمترینش مربوط به ۴-۵ ماه قبل میشه.اما رفتم شکایت کردم. امروز استعلامش میاد. آی چه حالی میده که بفهمم این شماره مال کیه....

درس نوشت: چشم نخورم مثل بچه های خوب دارم کم کم می خونم. تازه صبح ها هم زود بیدار میشم (آیکون تشویق و مرحبا)

 ... نوشت: شک ندارم آروم کردن من فقط کار خودته ... الان آرومم. آروم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 8 PM توسط pari|

بانو جان نیازی به سلام نیست که وجودت رو هر لحظه کنار خودم حس می کنم. از همون کودکی .

امروز که فکر می کردم دقیقا از کی با تو آشناتر شدم یادم اومد من دردهای سنگینی تو زندگیم تحمل کردم. عذاب هایی که به مرور فراموش شده. اولین بارها که با تو درددل میکردم 13-14 سالم بود. یادت هست؟ تو اون اتاق بزرگ که مهمانخانه محسوب می شد و من خودمو مالکش می دونستم و روزی ده بار گردگیری می کردمش و بعد از رفتن داداش به دانشگاه شدم صاحب بی چون و چرای اون اتاق.یادته چقدر گریه کردم.چه حرفها شنیدم. چه رفتارها دیدم. چه مصیبت هایی اونجا دیدم و نتونستم دم بزنم؟ چه حرفایی زیر لب گفتم و یار من بودی. گوش می کردی!

بچه تر هم که بودم (5-6 ساله) یه تابلو قدیمی رو دیوار بود. عکس یک بانوی زیبا با موهای بلند و بافته شده و صورتی زیبا و ساده. تصورم این بود که عکس توست

و بعد درست 10 سال پیش برای اولین بار ازت چیزی خواستم. خواستم تا یه آرزومو براورده کنی. یادمه چی میگفتم: بانوو. میشه دعاهامو بشنوی و شفاعتمو بکنی تا خدا فرزند سالم و صالحی بهم بده. و البته که مهم اینه که بچه سالم باشه و فرقی نداره دختر یا پسر.اما فقط خواهشا دختر باشه.فقط دختر می خواااام. یادته چقدر نذر و نیاز کردم اونم تو شرایطی که همه برای پسر داشتن نذر می کنن. و این شد که اگه به ارزوم رسیدم برای نمازم بجای توحید تو رکعت دوم کوثر رو بخونم...و هنوز سر عهدم هستم که ارزومو براورده کردی

بانو میدونی الان 18 سال شده که هرسال مثل مامان به نیتت آش درست میکنه.خوشمزه ترین آشی که همسایه ها خوردن. و محال بوده برای کسی سر دیگ دعا کنم و جواب نگیره. اعظم رو که یادته؟ وقتی رو لج انداخته بود ازدواج کنه و خواستگاراش باب دلش نبودن و می خواست به هرکی اومد جواب بده (دختره هنوزسنی نداشت دیوونه) و یادته اون روز داشتیم آش رو هم میزدم و گفتم الهی یه شوهر خوب گیرت بیاد؟گفت کو ادم حسابی؟ گفتم چی می خوای؟ گفت یه شوهر قدبلند.خانواده دار.که 206 داشته باشه و کارمند باشه (حدود 11 سال قبل) گفتم اوکی. بانو جان همین که اعظم می خواد رو براش بفرست.یادته چقر مامانمو اعظم خندیدن؟ و یک ماه بعد همون شد که خواست

مهناز رو یادته. 12 سال بچه دار نشد. و اون سال چقدر دلم شکست که نتونست بچه ای رو برای سرپرستی بگیرن. یادته 2 هفته بعد یکی از قشنگترین خبرای دنیارو بهم داد

آره بانو...منو تو خاطرات شیرین زیاد داریم. همونقدر که درد دل های تلخ برات داشتم

مامان میگه دیگه واسه کسی چیزی نخواه. تو برای همه مستجاب الدعایی الا خودت. میگه امروز بچسب به بانو و ازش شفا بخواه. بقیه کارا هم خودش درست میشه...

اینو که گفت خواهرم سر صحبتو باز کرد. گفت 2 سال قبل که شهر دیگه بوده خوابی دیده که فقط واسه مامان تعریف کرده و به خودم نگفته. میگفت خواب بانو رو دیدم. که به شکل یک نوزاد کوچکه.گفتم بانو به خواهرم کمک کن. بانو هم در جواب گفته: اینقدر فاطمه فاطمه و خدا خدا نکن.اینقدر کمک کن و شفا بده نگو. برو خانه ی خدا اونجا به خود خدا بگو. ازون به بعد هم دیگه کاری نداشته باش.خود خدا میدونه شفا بده یا نه...

حالا بانووو

من واسه امروز خیلی حرف دارم. اما بزار بگم ازت چی می خوام. بانو جان اول به من و دخترم آبرو و سربلندی . و بعد آرامش و سلامتی عطا کن

بانو جان اگه زیاده بمن سربلندی بده فقط و سلامتی و عزت و شادی و آرامش و موفقیت رو برایم دخترم قرار بده

بانووو

ممنونم که کنارمی. حتی وقتی از خودم و رفتارام منزجر میشم.حتی وقتی خجالت می کشم اسمتو صدا کنم. خودم می دونم خیلی وقتا مزخرف ترین بنده هستم اما ممنونم که تو اینقدر بالا و والایی و دوستیتو از من دریغ نمیکنی...هرچند من سودی برات ندارم اما شکر که بزرگیه دوستیت همراهمه...

اصلاحیه: رهای عزیزم قبولیت را در آزمون کانون وکلا شادمانه تبریک می گوییم..

                                                                  از طرف من و بر و بچه های وبلاگی


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 10 AM توسط pari|

پر از حرفم. اما نه هر حرفی رو میشه زد و نه هر حرفی به حرف کشیده میشه. اما برای من نوشتن مسکنه و یادم نرفته این نوشتن برای امروز نیست. واسه فرداهایی هست که بدونم کی بودم و هستم و شدم!

حالم بی حاله. جسم خسته و تب دار و گاه مضطرب. و روحم انگار در چاهی افتاده که با گرد آبی به پایین میره و می چرخه. و نمیدونه انتهاش روشنیه؟سیاهیه؟ یا بی انتهایی! و همینم هنوز غنیمته که امید دارم شاید روشنی هم وجود داره!

از دیشب که خواستم بنویسم فکر می کردم خیلی دلگیر میشه. ولی صبح که به قصد دانشگاه از خونه اومدم بیرون این سبزی و طراوت طبیعت و جاده ی خلوت و نم نم زیبای بارونو همراه شدن شکیرای پرانرژی با تصور اون قر کمر و انعطافاتش انگار جانی به این بی جانی بخشید.لبخندی بر لب. و به همین راحتی امروز متفاوت از انتظارم شروع شد

 اما همه ی اینها مانع این نشده که نگران خودم نباشم.دو روزه سخت دلم برای خودم غصه می خوره.و وای وای و فغان سر داده و شدید با خودم احساس همزاد پنداری می کنم! و دلواپس افکار و روان و احساسم به آنچه که بودم و قرار بود باشم و ترس از آنکه آنی شوم که نیستم!

 

چرا؟

همین بس که هفته گذشته یکدفعه به سرم زد برم توی یک شهر کوچک مرزی با حقوقی ناچیز کارمندی مواجب گیر بشم و باقی عمر رو مانند خیلی از دیگران کار کنم.حقوق بگیرم.بیمه شوم. وام بردارم. شاید هم با اون وام زمینی اونجا خریدم. صبح تا ظهر کار کنم. عصر هم سبزی هایی که کاشتم بچینم و پاک کنم و با لذت به همراه نون و پنیری بخورم. و به آینده فکر کنم که چه خوب! حتما حقوق بازنشستگی اموراتم رو میگذرونه! تا اینجا همه چیز خوبه.با آرامش.بی دغدغه. زندگی که خیلی ها می خوان یا دارن و ...

اما مصیبت اینه که این دنیا با دنیایی که پری داشت و می خواست خیلی دوره. خیلی فاصلست.دنیایی که می خواست خیلی از نمیتوان ها رو بشکنه.بسیاری از ناهنجارها رو هنجار کنه.خیلی از راهایی رو بره که دیگران که مادرش که مادر بزرگش و ... نرفتند. پری می خواست دنیا رو بگرده و آرزوی دیرینه ی رویاهاش و بچگیش بود. پری که فکر می کرد موندن تو یک نقطه یا یک جا خفش می کنه حالا به سرش زده یه قفس به اختیار خودش بسازه و بره توش. بگه این انتخاب منه و راضی ام و خانوادشم تاییدش کنن...

مهم نیست که در نهایت این اتفاق بیوفته یا نه ! چیزی که مهمه اینه که داره یه بلایی سرم میاد! یه اتفاق وحشتناک داره در وجودم رخ میده! و حس می کنم نه راه نجاتی دارم نه توان و قدرت فرار و نه ناجی ای...

دارم مسخ میشم و اسیر بازی روزگار. دارم مغلوب میشم. چیزی که متنفرم ازش....

رویاهایم دارند مرا ترک می کنند...

این دیگر ترک نیست.این عمیق است. شکاف است. و از هم پاشاننده...

 

دل نوشت: بعضی روزها هست که خیلی بیشتر از یه روز پیر می شیم.......

 

رها نوشت: رهای عزیزم قبولیتو صمیمانه تبریک میگم. خوشحالم که تو داری به رویاهات میرسی و روز به روز نزدیک تر میشی.برات آرزوی موفقیتای بیشتر و شادی دارم...

 

لطفا برای این ادامه مطلب تقاضای رمز نکنید


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 1 PM توسط pari|

 

خیلی از دوستان تو پیامهای خصوصی جویای احوالات سوسکه بودن.

اول اینکه من بجای اون از احوالپرسیتون ممنونم 

دوم اینکه از هفته پیش که نامه های جدید دادگاه بدستش رسیده در تلاش شدید برای رفتن رو مخ و مخچه بنده شده و بعد از نزدیک به ۱ سال تلاش در فرستادن واسطه البت نه به جهت وصل بلکه بجهت سردرگم کردن و وقت کشتن ... و البت تماسهای بی پاسخ و اس مس های بی جوابی که میفرسته و به هر شیوه که فکرشو بکنید منو می خواد وادار کنه بلکه لااقل یه پیام بی متن هم شده براش بفرستم...

قرار نوشت: قراره یک عدد پری برنامه ریز بشم. ازین جهت که از فردا شنبه یک سری کارهارو از قبیل ورزش صبحگاهی و درس خوندنمو سر و سامون بدم. ازین حرفا و فکرا زیاد زدم اما خدارو چه دیدی؟ از فردا ریشه ی بی حوصلگی رو کم کردم.ها؟

سوال نوشت: خیلی ها هنوز بهم نگفتن کودک درونشون چی خواسته این اواخر..منتظرم.

پری به شهردار مشهد: با همه ی حرف هایی که در ادامه مطلب خواهید خوند اما من واقعا خسته نباشید میگم به شهرداری مشهد که خداوکیلی تو این ۲ سال سنگ تموم برای شهرمون گذاشتن. از تلاش برای زیباسازی گرفته تا ترمیم و تمیزی و ... هرچند هنوز جای کار زیاده اما انصافا برای شهری که دائم المسافر هستش واقعا عالیه. ایده های زیباسازی فوق العاده بودن و امیدوارم هر روز هم بهتر بشه.

... نوشت: عذاب آوره وقتی میدونی انجام کاری خواسته ی اونه و دل خوش به اونه و تو در توانت نمیبینی که انجام بدی. عذاب می کشی ازین حس که نکنه ناتوانی تو در انجام براش القا کننده این باشه که دوستش نداری... نه. تو بزرگتر از اونی هستی که این فکرو بخودت راه بدی. مگه نه؟!

بعدتر نوشت: رفتم بعد مدتها حرم. چسبید حسابی. به اونا که راه دورن و تو فکرم بودن و شمارشونو داشتم پیام دادم. بقیه رو هم دعا کردم تا به اونچه خواستشونه و صلاحشونه برسن. برای سلامتی عزیزم دعا کردم هرچند هیچ اعتقادی به این چیزا نداره. برای خواهرم.برادرم. پدر و مادرم. برای دخترم. حتی برای داماد آینده و نوه های آیندم...

برای خودم همیشه یادم میره. آخرشم که یادم میاد یا روم نمیشه برای خودم چیزی بخوام یا میبینم خواسته هام خیلی پیش پا افتادست.

آخرش این شد: سلامتی و آبرو و رهایی و آینده ی روشن...


برچسب‌ها: اشعار فردوسی دیوار مشهد, حرم, شهردار, دادگاه
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 1 PM توسط pari|

بودم ولی پر از مشغله.۳ شنبه از ۵ صبح بیدار شدم. دانشگاه رفتم. برگشتم مشهد. خونه زندگی رو مرتب کردم ناهار پختم. سریع وسایلمو اماده کردم. رفتم طبق معمول دقیقه ۹۰ راه اهن.نتونستم خوب بخوابم تو قطار. ساعت ۶ رسیدم تهران. بدو بدو به سمت کلینیک درمانیم. ساعت ۹ دیدار پزشکم. خبرای ناامید کننده. پیوند موفقیت نداشته. بدن مقاومت کرده. و بدتر روند بیماری... تا دوماه استفاده روزی ۵ قرص کورتون و چندین داروی دیگه..نگران عوارضشم.

بعدش بدو بدو پیش دکتر دیگه.اون ور شهر. دکتر جون نیست.آخر ماه از خارجه برمیگرده.ناچارا میگم همکارش صحبت کنه.۳ساعت منتظر تموم شدن کارای دکتر.خسته میشم و برگه ویزیتو میگیرم و خودمو میندازم تو اتاق دکتر.خودش بر خلاف منشی هاش برخورد خوبی داره.

ساعت  شده ۳ وقت ناهارم گذشته و من از ۲ شب قبل تقریبا چیزی نخوردم.زن داداش زنگ میزنه بیا اینجا.میگم نه. وقت ندارم. میخوام برگردم. یهو یه چیز غریب میاد تو ذهنم. فکر اینکه اگه تنها نبودم.اگه یه نفرو داشتم که نازمو می خرید الان ازش چی می خواستم؟؟؟

خوب بهش می گفتم منو ببره لویزان. جاییکه از بچگیم نرفتم دیگه. تو ذهنم کلنجار میرم. سوار یه ماشین میشم. میرم لویزان.ناهار خودمو مهمون میکنم. بین اون همه ادما فقط من تنها میشینم. سفارش گیرنده رو صدا میزنم. میگم: چرا نمیای سفارشمو بگیری؟ میگه فکر کردم منتظر کسی هستین. می خندم. ازون لبخندایی که به اندازه لب های کشیده هست...

ناهار و بعدشم چای. راضی ام ازینکه با خودم راحتم و فرصت هامو زجرکش نمی کنم

میرم که به قطار شب برسم. وسط راه یاد بزرگمهر میوفتم. نه...برم یه ماچ بکنمش دم در بعد برم. تا تجریش کلی راهه و ترافیک.ارزش داره ولی. میرسم خونشون. ۵ دقیقه میشه ۱ ساعت. زن داداش از زیر قران ردم میکنه تا برم راه آهن. داداش همون موقع میرسه. ۲۰ دقیقه هم با اون احوالپرسی.میگه نرو . فردا میفرستمت.میگم: نه. به فرشته کوچولو قول دادم صبح پیشش باشم.

راه میوفتم. به میدون ونک که میرسم میگم چه کاریه. هواپیما هم چیز خوبیه. زنگ میزنم به داداش که میرم فرودگاه.میگه بهتره.

ساعت ۹ شبه.تاکسی سوار میشم. اما به خودم میام میبینم داره تو پیچ های پارک چیتگر دور میزنه. ترس وجودمو پر میکنه. خودمو لعنت میدم. حتی جرات ندارم از راننده چیزی بپرسم. یواش خودمو به در که پنجرشو باز کردم نزدیک می کنم. از دور میبینم داریم به جایی نزدیک میشیم که چند تا ماشین پارکه. اروم که خودمم بزور میفهمم چی میگم می پرسم: آقا کجا داری میری؟!

برمیگرده میگه یعنی چی؟چیتگره دیگه! گفتم : من گفتم فردوگاه... میزنه کنار. فکر میکنه. غر میزنه. میگه گفتی چیتگر؟! میترسم جوابشو بدم. دهنشو باز میکنه بوی الکل تو ماشینو پر میکنه.

میگم اوکی. گفتم چیتگر.اینجا پیاده میشم..میگه نه.این وقت شب اینجا پیادت نمیکنم. دور میزنه. میرسونه فرودگاه... این چجور مستی بود؟!

تو لیست انتظار جا نمیده. و من ۱۲ شب دست از پا درازتر زنگ میزنم که داداش دارم میام خونتون.و دلم می خواد تو این لحظه که از خستگی بغض کردم هم صحبت دوستم بشم . و دنیا چه قشنگه که وقتی واقعا نیاز دارم باهش حرف بزنم و صداشو بشنوم این امکان فراهم میشه

 و صبح با پرواز ساعت ۸ برمیگرم مشهد. این بود انشای من

نتیجه: خداییش شده من برم تهران و موقع برگشت اشکم در نیاد!!!!

 

پری ندید پدید نوشت: آدم چه چیزا میبینه.

۱// از عمل های زیبایی که مرد ۷۰ ساله درحالیکه کت و بلوز و شلوار کتون سفید با یقه برگشته سوسنی و دو تا زنجیر طلای کلفت انداخته گردنش و من اصلا نمیتونم هضم کنم.نهایت رفتارا و برخوردهای جلف که تو جووناش هم ندیدم!!!!

۲// مرد مسنی که از بلژیک آمده تو فردگاه نشسته و مثل من لیست انتظار بهش جا نمیده و ساعت ۶ مشهد رو بلیط میگیره و با عشق پشت تلفن به خانمی که تو مشهد متظرشه میگه من تا ساعت پرواز اینجا متظر میمونم. تو هم بیدار بمون باهم حرف بزنیم و چشماش از شوق دیدار دلدار برق میزنه. برقی که تو چشم عشاق جوون امروزی نمیتونی پیدا کنی!(صدای گوشیش بلنده.تقریبا همه میفهمیم اونور خط یه خانم جوون منتظره یاره)

عشق که سن و سال نداره. داره؟

 

دل نوشت: هـــیــچ بــالـشـی ، نـرم تــر از وجــــــدان آســــوده نــیـسـت ..!!

دعا نوشت: خدایا! اصلا خدا جونم! هزار بار عظمت و بزرگیتو اقرار کردم. هرچند بازم کمه. اما این بار میشه بی کلمات گنده گنده فقط بگم هوامو داشته باش؟! می دونم که داری. اما سلامتیم. آبروم. زندگیم... همه رو یه مرحمت خاص بهشون بکن. مرسی خدا...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 9 PM توسط pari|

دو شخصیت .

مرد اول: لاغر و دراز با چشمای ریز که رفته تو کاسه چشم و کت شلواری که از تنش میوفته

مرد دوم: قد بلند و چهارشونه با دستای کثیف و صورت نشسته و موهای ژولیده که انگار ۳ ماه حموم نرفته

مکان: دادگاه خانوادگی شفا واقع در بلوار شفای مشهد. پشت در اتاق مشاوره

۱: تو واسه چی اومدی دادااااااش؟

۲: از زنم جدا شدم. پسرم با منه. حالا قاضی گفته هفته ای یک روز از ساعت ۹ صبح تا ۶ عصر بچه رو ببینه. می خوام ببینم راه داره کمتر باشه!

۱: برووو داداش. حوصله دری؟ مو که طلاق دادوم دخترومم انداختوم جلوش

۲: آخه ای فرق موکونه. ای پسره. باز به دردوم موخوره!

۱: می خی سر خر واسه خودت بیری که چی؟ ببین اگه زنکه بچش رو مخه بنداز جلوش. مگه نمی خی بره بچه کلفت بگیری بزرگش کنه. خو بندزش جلوش دنگش نرم بزار بزرگش کنه. فک کن کلفت گرفتی براش...

نظر شما چیست؟ من دلم می خواست تمام تهوعم رو بریزم رو این موجودات بی وجود. بگم سر خر شماهایین و همه کس و کارتون که بهتون یاد ندادن یه بچه که پس میندازین مسئولشین. تا آخر عمرتون. که اگر سر خره لابد از پدرای خری مثل شما هستن. دلم می خواست اینقدر آزادی داشتیم. اینقدر شعور داشتیم. اینقدر قانون هامون درست بود که ............

 

سوسک نوشت: دیروز و پریروز از گرد راه سفر نیومده دادگاه و دادگاه. میبینم زهی خیال باطل. نامه ها همه باز برگشت خوردن. چون عوضی آدرس غلط اعلام میکنه. پرونده ای که با همه واخواهی ها ۲ ماه طول میکشه شده ۸ ماه و هنوز بی نتیجه! هیچ قانونی هم نیست واسه اینکه جلو این کار گرفته بشه!

دیروز مامور ابلاغ رو خودم بردم در خونه عمش تا ابلاغ کنه. امروز پیام داده: تا کی می خوای ادامه بدی؟بسه.دست ازین کارات بردار. من هنوز هیچکاری علیهتون انجام ندادم.ولی تو همه کار کردی. خجالت بکش .یه قرار بزار حتما ببینمت................

به نظرم نفرین و بد و بیراه گاهی به زبون میاد. اما همیشه از ته دل نیست. اما پریروز واقعا نفرینش کردم. نامرد پست حتی به خودش زحمت نداده یه تبریک عید به دخترم بگه.  

راستی مبارکم باشه. سوسکه ماشین خریده...و مطمئنم به اسم مادرش و به کام مادرشه .

دانشگاه نوشت: استاد میگه برای جلسه بعد نقد خودتونو از جدایی نادر از سیمین و هامون بنویسین. و ارائه بدین. بنظر شما من چه نقدی با این چیزایی که میبینم و میشنوم میتونم داشته باشم؟ میتونم برم سر کلاس و بگم اون دادگاه توی فیلم ابراهیمی برام مسخره ترین دادگاه بود؟ بگم اون حس تحقیری که زن خدمتکار داشت خیلی د مقابل تحقیرای دیگه و تهمتای دیگه به چشمم کوچیک اومد؟ بگم اون حس شکسته شدن دل دو تا دختر از دیدن اوضاع زندگی هاشون خیلی نرم به چشمم اومد؟ بگم ............

بهتره تو کلاس بعدی فقط خفه بشم و هیچی نگم

 

... نوشت: بعد ازین همه انتظار و بی خبری این خبر داغونم کرد. خدایا به سلامت نگهش دار...عذر می خوام که همش تلخ بود این بار. برای عزیزم دعا کنید. فقط همین...

 *****************

دعا نوشت: پروردگارا!خدایا! جز تو من که را دارم که از وی درخواست برطرف کردن بدحالی خود و نظر کردن در کارم کنم... تو پروردگار منی و همه چی به تقدیر توست. تقدیرم را رها کن از بدی و مصیبت و درد. و سلامتی را به عزیزم عطا کن. آمین


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 8 PM توسط pari|

اول که وارد قشم شدیم بدجور خود تو ذوقم. فاصله ۱ ساعته فرودگاه تا شهر . سر و وضع نه چندان جالب خانه های شهر. و ...گفتم ای خدا این قشم قشم که میگن اینه. ازین دهات ها اطراف شهر خودمونم هست که ...

خونه ای که رفتیم هم همون اول صاخونه قرار بود از در پشتی بره و بیاد ه یهو تو پذیرایی نشسته بودیم میدیدم در وا واشد و بچه ها مییرن و میان.

ولی شب که شد همه چی زیبا شد

هوای این چند روز عالی بود. فقط ۱ روز بارونی و یه روز خیلی گرم. خاطره قشنگ زیاد داشتیم. ساحل زیتون. ساحل طلایی. جزیره هنگام.(دلفین) جزیره ناز. (قایق موتوری اجاره کردیم که با نهایت سرعت بره) غار خوربس و دره ستاره ها که زیباترین شاهکارای خلقت بود. جنگل حرا و ..........

یه شب رفتیم لنج که کنسرت داشت از طرف گروهی که تو کیش برنامه دارن. دخترک حسابی زد و رقصید و ...و ایضا مادرش

یه روز ظهر هم رفتیم بندر خونه دوستم و روز بعد برگشتیم

همه جا شلوغ و قیمت ها گرون که افرادی که برای بار چندم میومدن براشون عجیب بود

قسمت نشد خرچنگ بخوریم. اما کوسه و ماهی مرکب رو خوردیم.

اگه رفتین قشم یه غذای دریایی کنار قلعه پرتقالی ها هست. اونجا صدف و خرچنگ و کوسش معروفه

و برای فست فود برین پانی و پدر خوب

و برای رستوران برین نعیم

یه شب هم رفتیم رستوان الوند که غذاش بد و قیمتش به اندازه ۳ وعده غذامون بود. اونجا نرین هاااا

یه شب هم رفتیم حجله عروس دیدیم از آشناهای صاحبخوه. وای چه رومانتیک. خوشبحال خان داداش و پسر خاله

بعد نوشت: یه شب رفتم قلیون کشیدم تهنایی. اون شب با مهتا و نازی حرف زدم. اینقدر کشیدم که تا صبح حالم بد بود

بعدتر نوشت: ما میتونیم حقمونو از حق خورها بگیریم. دم همه ما گرم

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 7 PM توسط pari|

سلام به همه ی دوستان خوبم که چه باشم و چه نباشم در خاطرم پا برجایند و یادشان در همه جا بدرقه راز و نیازهایم...

سفر ما به دیار جنوب از آغاز روز ۳ فروردین ۹۱ آغاز شد و به ۱۳ فروردین منتهی.

جای همه تان خالی بود. که با دیدن هر قسمت از طبیعت بکر آنجا تک تک تان را به یاد داشتم

از سفر که بگویم هوای خوب. دریای زیبا و زلال. مردمان خونگرم. و تبارک ال.. احسن الخالقین...

برای ما که اولین سفرمون به جنوب بود خاطره ای بس قشنگ شد. خصوصا برای فرشته کوچولو که همه جوره بقول خودش بهش حال دادم و انصافا شدید رفیق خوبی برای سفر هست و از هر چیز پایه... وقتی بچه های دیگه که دایم برای خرید و از خستگی و گشنگی و ... گریه می کردن و غر میزدن و ناله... از دیدن دخترکم که دیگه هم قد خودم داره میشه و حسابی با اون موهای افشونش و شیرین زبونیش و خانم بودنش دلبری میکرد حس غرور لطیفی وجودمو پر میکرد. وقتی شادیشو میدیدم. لبخند قشنگش رو روی لب و اینکه چه عاقلانه سفر رو برنامه ریزی می کرد لذت میبردم.

همه چیز سفر خوب بود و از لحظات اول سال هم تلفن رو خاموش کردم تا دیشب. و فارغ از دنیای پرهیاهوی جدل سعی کردم بهمون خوش بگذره.

تنها چیزی که لحظه آخر ضد حال بود این شد که سوییتی که دوستم معرفی کرده بود به گمون من کلا رایگان بود اما در نهایت ۸۰۰ هزار تومان بی زبان پرداخت شد که با این اوصاف از خرید کردن باز موندیم که هیچ شرمنده پدر هم شدیم.

و عبرتی شد که تنها با اعتماد به حرف یک نفر پا نشم برم جایی و خودمم کمی پرس و جو کنم.

... نوشت: هر چند که از بودن کنار دخترک لذت بردم. هرچند که از سفر راضی بودم. اما این دلشوره و نگرانی مگر میشد که رهایم کند. آن هم برای چیزی که جز صبر نمیشود کاری کرد...

بعد نوشت: ریز خاطرات سفر رو سر فرصت می نویسم

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 0 AM توسط pari|

نیت: حال و احوال امسال بر من بنما...

ای خونبهای نافه چین خاک راه تو

 
ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
خورشید سایه پرور طرف کلاه تو
نرگس کرشمه می‌برد از حد برون خرام
ای من فدای شیوه چشم سیاه تو
خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال
از دل نیایدش که نویسد گناه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی
زان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو
با هر ستاره‌ای سر و کار است هر شبم
از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
یاران همنشین همه از هم جدا شدند
ماییم و آستانه دولت پناه تو
حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت
آتش زند به خرمن غم دود آه تو
 
 
تعبیر:

از سر جنگ بر خواسته اید و با خوبی ها می جنگید. از راه خویش برگردید. شما مرد جنگ و خونریزی نیستید. درونتان مملو از آرامش و آشتی است و همه از شما تقلید می کنند. در حسرت چیزی هستید. می خواهید دوباره همه را به دور هم جمع کنید. رسیدن به مقصود در یک قدمی شماست کمی صبر کنید.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 10 AM توسط pari|

 

 

گذشت. با اون همه تلخی.دوندگی. سختی

گذشت. با اون همه آشنایی ها.دوستی ها. زیبایی ها. محبت ها. خوشی ها. آرامش ها

گذشت و دلخوش به اینم که تنها نگذشت. در کنار دخترم بودم

در کنار پدر و مادر.خواهر و برادر

در کنار دوستانم که خدا را شاهد شما تنها دوستان واقعی من بودید...

سختی ها میگذرند و گاه از یاد حتی می روند

اما خوشی ها با گذشت زمان بار شیرینی اش بیشتر و ماندگارتر است

تولد بزرگمهر عزیزم . امتحاناتی که پاس شد. دور شدن از تنش زندگی زیر یه سقف با کسی که نمی شناسیش. آشنایی با آدماییکه تو زندگیم تاثیر بسزایی داشتن. رای هایی که تو دادگاها بعد از دوندگی گرفتم. و در کنار همه ی اینها یک تحول اساسی در احساسم. احساسی که تلخ بودنش برایم شیرین شد. و کام زندگیمو نیز شیرین کرد...

دعانوشت: خدایا! معبودا! هر آنچه بر ما گذشت تو از بدو اولین لحظه که روح در کالبدم دمیده شد می دانستی. و هر آنچه در پیش است از همه آگاه تری... تو را به تحول طبیعتت. به عظمت زیبایی هایت. به رحمت بی دریغت حول حالنا الی احسن الحال...

خدایا! مهربانا! همیشه برای سه چیز شکر گذارت بوده ام. سلامتی. سربلندی و نعمت هایت... در آغاز این فصل جدید از زندگیمان از تو می خواهم همچنان مرا مورد محبت و لطفت قرار دهی و هرسه اینها را برای دوستانم قرار ده...آمین

... نوشت: داشته های من در دنیا زیادست. آنقدر زیاد که حتی نمی توانم همه شان را بخاطر بیاورم. اما  لذتم از آن است که داشتنت را لذت میدانم و به خود می بالم و می دانم که این حس خاص من است و نه هیچ کس دیگر...

دوستان نوشت: همتونو دوست دارم. و ماندگاریتون بخاطر صداقتتونه. شاد باشید و سال خوبی رو شروع کنید. بدون محدودیت

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 4 AM توسط pari|

دوره کاراموزی برای نرس دندانپزشکی شروع شده. شاید خوشم اومد. شاید خوششان آمد. شاید سرگرمی پول دراوری شد!

مادر به محض شنیدن خبر سفرمان جبهه گیری رو شروع کرده و در جواب همه سوالاتش و مانع هایی که جلو پام گذاشت من سکوت کردم و دخترک جواب داد...

بیماری که بخاطرش اونقدر درد کشیدمو رفتم و اومدم و هزینه کردم و حرف شنیدم بعد از ۱ سال و نیم توقف دوباره شروع شده...خیر مقدم!

 

دل نوشت: آدم های خودخواه دل ندارن. اگر می خواین یه آدم خودخواه رو توصیف کنین فقط کافیه بگین طرف خودخواهه. اونوقت هیچ چیزی نداره!

... نوشت: دنیای من عجیبه! عجیب تر از خودم... کوچکتر و بی تحمل تر از همه ی دانسته ها هستم. سکوت که کنی متهم به لال بودنی و سخن که بگویی محکوم به گزافه گویی...

از خود بگویی میشوی خودخواه و از زندگی بگویی میشوی ناشکیبا و از احساس بگویی مسخره می شوی...

راست میگویند. عجیب هستم. بهتر است همان لال بمانم...

چرا وقتی توان رویاویی با خانواده ام را ندارم . چرا وقتی توی صفی ایستادم و نوبت به من میشود لبخند میزنم و میگویم شما عجله دارید بفرمایید. چرا وقتی ۱۳ سال خندیدم و گفتم شاید زندگی روزی زیبا بشه. حالا بخوام رک حرفامو به کسانی بگم که بمن محبت داشتن و من براشون چیزی نداشتم.؟

چرا فکر می کنم منم می تونم مثل بقیه چیزی بگم؟

می خوام بجای خودخواهی کمی عاقل بشم. شاید دوست داشتنی باشم!

حقیقت نوشت: اگر حقیقت چیزیست که من امشب دانستم زهرتر از هر زهریست. به جانم که ریخته شد نیازی به تاثیرش نبود. مزه اش مرا سوزاند. کاش امشب را سحری بود...

**************************

روز بعد نوشت: کی گفته آدما تغییر نمی کنن؟ من الان تغییر کردم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 3 AM توسط pari|

 

سیمین به جلال رسید...

سیمین دانشور، همسر جلال آل احمد، بانویه ادبیات و داستان نویسیه ایران، در 90 سالگی درگذشت... شاهکاره آثارش، سو و شون بود که به 17 زبان ترجمه شد...

 

: زن! كمي فكر كن! وقتي خيلي نرم شدي، همه تو را خم مي كنند. . . .

                                                                             سیمین دانشور _ سووشون

یکسال از چهارشنبه سوری پارسال گذشت. اونشب کذایی رو یادمه. من و اون تو ماشین... اون چی گفت. من چی گفتم. گریه کردم.همه تو ماشینو نگاه میکردن.اونقدر بغضم ترکید که برای آتش زدن همه ی وجودم و خاموش کردن همه ی آتش ۴ شنبه سوری کافی بود...

یادمه پارسال یه متنی گفتم. راجع به اینکه امسال تو مرا میسوزانی یا من تو را...

خوشحالم که امسال تنهایم. و هیچ سوختنی در کار نیست

میبینی نوبت بازی من که رسید جفت شش آوردم. من کنار دخترم و در اندیشه ی ساختن فرداهای بهتر

و تو تنها به همراه کسانی که میدانی ارزشت برای آنها بخاطر خودت نیست. و آینده ای برای خود رقم زدی که جز درد و سرافکندگی چیزی برایت به ارمغان نمی آورد..

 

حرف حق نوشت: میگن که نوشیدن شیر آدم رو قویتر میکنه...
5 لیوان شیر بخورین و ببینین که آیا میتونین دیوار رو جا به جا کنین...؟!
نمیتونین...!
.
.

حالا 5 لیوان ودکا بخورین...دیوار خودش واستون جا به جا میشه...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 5 PM توسط pari|

سلام

گفتم هر عملی عکس العملی هست. خوب الان باز عکس العمل اون عکس العمله یه 

وقتی میگن ازین ستون تا اون ستون فرجه...وقتی میگن یه سیب رو بندازی هوا تا بیاد پایین هزار چرخ می خوره خوب درست میگند...

من امروز خوشحالم. دیروز ناراحت . پریروز سردرگم. و فردا و فرداها هنوز در پیشند...

هواشناسی: صبح نم نم برف که تا ۲-۳ ساعت هوارو لطیف کرد و کمی از خشکی سرد هوا کم کرد نوید روز خوبی رو داد. بماند الان یخ میکنی..

۱- قبلا ها گفتم یکی از فالهای حافظم براورده شد. و الان میگم که این بود: قراره من هم حاج خانم پری بشم...قراره ۲ ماه دیگه راهی بشیم اما موندم تو یه مشکل...یه همراه محرم می خوان! آخه الاغا کی از خودم محرم تر!!!!!!!!

۲- دلم طاقت نیاورد. رفتم رای دادگاه که قاضی گفت محکومش کرده حضورا گرفتم حکم: ۴ ماه حبس البته ۱۰ روز وقت واخواهی داره...

۳- امروز شرایط سفر محیا شد. اونم چی؟ از ۳ فروردین تا ۱۳ به در صبح زنگ زدن گفتن سریعا بیا ۲ بلیط واسه قشم جور شده. رفتم اوکی کردم ولی برای برگشت بلیط نبود. نزدیک ترین بلیط قطار بندرعباس بود. گفتم اگر زودتر بلیط بود منو رزروی بنویسن. فقط خداکنه واسه جا مشکل پیش نیاد و دوستم سر حرفش بمونه.

**********

توجه کردین به آدمهایی که وقتی مقابل هم قرار میگیرن به به و چه چه هست که نثار هم میکنن و نشناسی فکر میکنی لیلی مجنون رو از اینا اقتباس کردن. اما کافیه یکیشون از جمع بره و نباشه. اون وقته که اه اه گفتنا روع میشه...

خوب نه به بگو نه اه...حالا فکر کنید این دو نفر مثلا دوست پسر و دوست دختر و دلبند هم باشن! اونوقت پسره تو جمع رفقاش بگه اوخ اوق. خیلی بو گند میده!

خوب دختر خوب تو هم سعی کن تمیز و نظیف باشی تا خودتو مضحکه نکنی. بعدشم مگه مجبوری؟!

نتیجه اخلاقی: آدم شناسی خیلی سخته اما هنریه که داشتنش در حد اپسیلون هم لازمه....

*****************

پ پ: قضیه سفر رو فقط به برادر و خواهرم گفتم. بهتره مامان بابا تا اون وقت ندونن وگرنه پشیمونم می کنند. دلم می خواد این قشنگ ترین خاطره برای دخترم بشه. زیباترین لحظه ها. نخندین ولی دوست دارم مثل یهپرنسس همه چی براش آماده کنم. هرجا می خواد ببرمش. هر چی می خواد بخره...اون لیاقت بیشتر ازینارو داره در مقابل لحظه هایی که گذرونده. یعنی از پسش بر میام؟

... نوشت: تنهایی تنها در اتاقی نشستن نیست. زمانی تنهاییت شروع میشه که بدنی از خاطر رفته ای یا حس کنی آدمها از خاطرت رفته اند...من ایمان دارم که تنها نیستم..

بعد نوشت: مهتاجان ممنونم که همراهمی...

ادامه مطلب فال هفته...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 10 PM توسط pari|


آخرين مطالب
» سفر برای رسیدن ...
» زن یا مادر یا خودم ...
» اطلاع رسانی ...
» خود زنی به سبک خشن ...
» ××× دل نم ...
» روزه ی سکوت ...
» یه چیزی غلطه ...
» ازدواج چرچیل ...
» بانو جان ...
» ترک های ناشی از ترک رویاها ...
Design By : Pars Skin